گفت مرا نزد او روانه كن تا براى تو اجازه بگيرم .
گفت : چنين هم نخواهم كرد . گفت : پس من مىروم و هر چه در اين چند سال از خراج كسر آمده بر عهده مىگيرم و دوباره فرمان ايالت ترا براى تو خواهم آورد .
گفت : چه مبلغى مىتوانى بر عهده بگيرى ؟ گفت : صد هزار هزار . گفت :
اين مبلغ را از كجا بيارم ؟ به خدا قسم من داراى ده هزار هزار نمىباشم . گفت : من و فلان و فلان اين مبلغ را بر عهده ميگيريم . گفت . بنابر اين من فرومايه و پست خواهم بود زيرا به آنها دادم و بايد از آنها پس بگيرم .
طارق به او گفت : من خود را سپر بلاى تو و مال خود را سپر خويش ميكنم پس از آن هم مجددا صاحب مال و منال خواهيم شد و دنيا در دست ما خواهد ماند و نعمت تو براى تو جاويدان خواهد بود اين حال بهتر از اين است كه از ما مال را مطالبه كند و حال اينكه مال نزد اهل كوفه است و آنها هم منتظر چنين وضعى ميباشند كه ( مال را ندهند ) آنگاه ما كشته خواهيم شد و آنها ( اهل كوفه ) مال را خواهند خورد .
خالد قبول نكرد . طارق با او وداع كرد و گريست و گفت : ديگر يك ديگر را نخواهيم ديد و اين آخرين ملاقات است در اين دنيا . طارق بكوفه برگشت . خالد هم به محل جمه ( حمه در طبرى ) رفت .
پيك يوسف هم وارد يمن شد و گفت : امير المؤمنين بر تو غضب كرده . او مرا تازيانه زد و خود به تو پاسخ نداد بلكه سالم براى تو نامه نوشت كه او رئيس ديوان ( انشا ) است . او نامه را خواند و چون به آخر رسيد نامهء هشام را كه به خط او بود خواند كه به او فرمان ايالت عراق را داده و تأكيد كرده كه فرزند زن نصرانى را بازداشت كند يعنى خالد . همچنين عمال و ياران او را دستگير كند و شكنجه دهد تا او ( هشام ) تشفى حاصل كند . او ( يوسف ) يك راهنما اجير كرد و همان روز كه نامه رسيده بود راه عراق را گرفت . يمن را هم به فرزند خود كه صلت باشد سپرد . او در ماه جمادى - الاخر سنهء صد و بيست بكوفه وارد شد . در نجف رحل افكند و غلام خود كيسان را فرمان داد كه برود و خالد را بر پالان ( براى تحقير نه بر زين ) سوار كند و اگر او
الكامل في التاريخ ( تاريخ كامل ) ( فارسي ) — صفحة 124
مساهمون: ابن الأثير
ص١٢٤