خداوند جهانى را كه بجز خونريزى و كشتن خويشان اصلاح نمىشود زشت و ويران بدارد ( كه تو ميخواهى مرا كه خويش تو هستم بكشى ) . بعد از آن از مسجد ذهل گذشتند . ذهل بن حارث را ديدند كه مشغول عبادت و نماز است و او اين عادت را داشت كه نماز را طول مىداد . او را كشتند ، بعد از كوفه خارج شدند . با نفر بن قعقاع بن شور ذهلى تصادف كردند . او گفت : درود بر تو اى امير ( خطاب بشبيب ) . سويد گفت : واى بر تو چرا نمىگوئى امير المؤمنين . او گفت : سلام بر تو اى امير المؤمنين . شبيب گفت : اى نفر ، هيچ حكمى جز حكم خدا نيست . نفر گفت :
إِنَّا لِلَّهِ وَ إِنَّا إِلَيْهِ راجِعُونَ
.
اتباع شبيب بر او حمله كردند و او را كشتند . او از بصره همراه حجاج بكوفه مىرفت كه در راه عقب ماند تا به او رسيدند ( و او را كشتند ) . مادر نفر ناجيه دختر قبيصهء شيبانى بود . شبيب ميخواست او را نجات بدهد ( كه مادرش از قبيلهء او بود و نتوانست ) بعد از آن محل مرومه را قصد كردند .
در آن هنگام حجاج ( رسيد ) و منادى را امر داد كه ندا كند : « يا خيل اللّه اركبى » اى سواران خدا سوار شويد . ( چنين معمول بود ) . خود حجاج بر در قصر ايستاده و نزد او يك چراغ بود . نخستين كسى كه ندا را اجابت كرد عثمان بن قطن بن عبد اللّه بن حصين ذى القصه بود . رسيد و گفت : بامير خبر بدهيد كه من اينجا آمده و آماده هستم . يكى از غلامان حجاج به او گفت : در جاى خود بمان . مردم از هر طرف آمدند ( و تجمع كردند ) . حجاج بشر بن غالب اسدى را با دو هزار مرد فرستاد ( دنبال خوارج ) . بعد از او زائدة بن قدامه ثقفى را با دو هزار مرد ديگر روانه كرد .
همچنين ابا ضريس مولاى بنى تميم را با دو هزار جنگجوى ديگر فرستاد و بعد عبد الاعلى بن عبد الله بن عامر و زياد بن عمرو عتكى يكى را بعد از ديگرى ( با عده ) بتعقيب خوارج فرستاد .
عبد الملك بن مروان ، محمد بن موسى بن طلحة بن عبيد الله را بامارت سيستان برگزيده بود . بحجاج هم نوشته بود كه هزار مرد با او بفرستد و زودتر او را به محل حكومت خود روانه كند . او سرگرم تهيهء اسباب سفر بود كه ناگاه حادثهء شبيب رخ داد . حجاج به او گفت : اول با شبيب مقابله و با خوارج جنگ كن بعد به محل