دنبال كرد ، ديد كه او از حيره بكوفه رفته است . سويد آن شب را بصبح رسانيد .
حجاج هم به او خبر ورود شبيب را داد .
بيان جنگ شبيب با مردم باديهنشين
حجاج به سويد نوشت و فرمان داد كه او شبيب را تعقيب كند . شبيب هم از آنجا باسفل فرات رفت و قبيله و قوم خود را در آنجا غارت كرد و از آنجا بصحرا رفت كه بخفان رسيد . در آنجا با قومى از بنى ورثه تصادف كرد سيزده تن از آنها را كشت كه يكى از آنها حنظلة بن مالك بود .
شبيب از آنجا رفت و در محل لحنف با بنى ابيه تصادف كرد كه آنها بر چشمه و منبع آب فزر بن اسود كه يكى از بنى صلت بود اقامت داشتند . فزر مذكور هميشه شبيب را ملامت و از عقيدهء خود منصرف مىكرد . شبيب به او گفته بود : اگر روزى بشود كه من هفت عنان ( هفت سوار ) داشته باشم ، قوم فزر را غارت خواهم كرد ، چون فزر خبر آمدن شبيب را شنيد ، سوار اسب شد و از پشت خانهها گريخت . مردان قبيله هم منهزم شدند . مردم صحرانشين از شبيب سخت ترسيدند . او راه قطقطانه را گرفت و از قصر بنى مقاتل و حصاصه گذشت تا بانبار رسيد و از آنجا وارد دقوقا شد تا بآذربايجان رسيد . چون او دور شد حجاج بصره را قصد كرد و عروة بن مغيره بن شعبه را در كوفه جانشين خود نمود . مردم در حال غفلت بودند كه ناگاه خبر رسيد كه دهقان بابل مهروذ بعروه نامه نوشته است كه بعضى از مستوفيان خراج به او خبر دادهاند كه شبيب وارد خانيجار شده است و كوفه را قصد كرده . عروه هم نامه را عينا براى حجاج در بصره فرستاد . حجاج با شتاب بكوفه باز گشت و با شبيب در زود رسيدن بكوفه مسابقه كرد
بيان ورود شبيب بكوفه
شبيب بيك قريه كه حربر نام داشت رسيد . گفت : ( تفأل بنام قريه كرد ) حرب است كه دشمن بدوزخ خواهد افكند . از آنجا به محل عقرقوف رفت . سويد بن مسلم به او گفت : اى امير المؤمنين بهتر است از اين قريه خارج شويم زيرا نام آن شومانگيز -