است . - گفت : تو هم بفال بد گرفتى ؟ به خدا سوگند من دشمن خود را قصد نخواهم كرد مگر از همين قريه كه شوم و عاقبت بد آن شامل دشمن خواهد شد كه عقر ( پا شكستن ) براى عدو خواهد بود بخواست خداوند .
از آنجا با شتاب به قصد حجاج رفت تا بكوفه رسيد . نامههاى عروه هم پياپى بحجاج مىرسيد و او را بشتاب وا مىداشت . حجاج هم منازل را بعجله طى كرد كه هنگام نماز عصر بكوفه نزديك شد و اقامت ( استراحت ) كرد .
شبيب هم هنگام مغرب به محل سبخه رسيد . او و سواران او پياده شدند و طعام خوردند و باسبها عليق دادند و راه كوفه را گرفتند و داخل شدند و ببازار رسيدند و در قصر امير را با گرز كوبيد كه اثر ضربت آن بسيار عظيم بود . سپس در مصطبه ايستاد و گفت :
عبد دعى من ثمود اصله * لا بل يقال ابو ابيهم يقدم
يعنى : حجاج بنده و برده و زنازاده است ( دعى نسب يا پدر او ادعا شده كه فلان است ) كه اصل و نسب او از قوم ثمود است كه گفته مىشود پدر يا پدر پدر او از آن قوم يا از يقدم است . مقصود او حجاج است كه بعضى از مردم مىگويند :
قبيلهء ثقيف از بازماندگان ثمود و بعضى ادعا مىكنند از بقيهء نسل يقدم ايادى ( قوم ) مىباشند . بعد از آن ( حمله خوارج ) مسجد بزرگ ( كوفه ) را قصد كردند كه در آن هنگام جماعتى از مردم سرگرم نماز و عبادت بودند . آنها ( خوارج كه به مسجد هجوم برده بودند ) عقيل بن مصعب و ادعى و عدى بن عمرو ثقفى و ابا ليث بن ابى سليم را ( با ديگران ) كشتند . بعد از آن از خانهء حوشب گذشتند كه در آن زمان رئيس شرطه ( پليس ) بود . او را ندا كردند كه امير ترا خوانده ، او خواست سوار بشود و برود ولى احتمال خطر را داد زيرا آن عده را نمىشناخت . از سوارى و بيرون رفتن خوددارى كرد . آنها هم غلام او را كشتند و رفتند . بعد رفتند تا به خانه جحاف بن نبيط شيبانى رسيدند . او را خواندند و گفتند : بيا تا بهاى شتر جوانى را كه در صحرا از تو خريده بوديم به تو بپردازيم . جحاف گفت : اين امانت و درستى را هنگامى به ياد آوردى كه ظلمت شب شدت يافته و تو بر اسب خود سوار شدى . اى سويد ! ( يكى از سران خوارج )