اعتراض و آنها را توبيخ كرد و عاجز و ناتوان دانست . بعد از آن سواران لشكر ( قبلى ) را برگزيد و با عده قديم و جديد شبيب را قصد كرد . جزل از او پرسيد چه مىخواهى بكنى ؟ گفت : من همين سواران شبيب را دنبال مىكنم .
جزل به او گفت : تو با اين لشكر اعم از پياده و سوار در اينجا بمان و اگر آنها حمله كردند نبرد و دفاع كن . به خدا سوگند آنها خود حمله خواهند كرد پس تو مرو و اتباع خود را پراكنده مكن . او بجزل گفت : تو بمان . جزل گفت : اى سعيد من به اين كار عقيده ندارم و من از تصميم تو برى هستم . ( ولى او نشنيد و رفت ) .
جزل ناگزير ماند و اهل كوفه را در خارج خندق آراست ( و آمادهء نبرد شد ) .
سعيد بن مجالد هم با عدهء خود رفت . شبيب هم راه « قطيطيا » را گرفت و داخل آن محل شد و به دهقانان ( رئيس ده ) دستور داد كه طعام ناهار براى آنها آماده كند . او هم طعام تهيه كرد . درهاى قلعه را هم بر خود بستند و براى خوردن نشستند كه ناگاه سعيد با لشكر رسيد . دهقان رسيدن دشمن را به او خبر داد . گفت :
باكى نيست . ناهار آماده شده است طعام را بياوريد . شبيب و اتباع خود تناول كردند . بعد وضو گرفت و دو ركعت نماز خواند و بر استر سوار شد و سعيد را كه دم در قلعه بود قصد و حمله نمود و فرياد زد : « لا حكم الا للّه » ( هيچ حكمى جز حكم خدا نخواهد بود ) . آنگاه گفت : من ابو بدله ( كنيهء او ) هستم . اگر بخواهيد ( بتوانيد ) پايدارى كنيد . سعيد هم مىگفت : اين عده خوراك يك وعده ( ناچيز ) هستند . سواران را منظم و براى نبرد شبيب روانه مىكرد . چون شبيب ديد كه آنها تقسيم و پراكنده شدهاند اتباع خود را جمع كرد و آرايش داد و گفت : به خدا سوگند يا من امير آنها را خواهم كشت يا امير مرا بكشد . بر آنها حمله كرد و آنها گريختند . سعيد پايدارى كرد و ياران خود را بثبات دعوت نمود . شبيب بر او حمله كرد و با شمشير زد و كشت . تمام آن لشكر منهزم شد و نزد جزل مراجعت كردند . جزل فرياد زد : اى سپاهيان سوى من آئيد .
بيائيد بيائيد . ايستاد و سخت نبرد كرد مجروح گرديد تا افتاد و از ميان كشتگان كشيده شد گريختگان هم وارد كوفه شدند . جزل هم بحجاج نوشت و خبر قتل سعيد را داد و خود در مدائن اقامت گزيد . حجاج هم به او نوشت و او را ستود و ثنا گفت و سپاس
الكامل في التاريخ ( تاريخ كامل ) ( فارسي ) — صفحة 5
مساهمون: ابن الأثير
ص٥