عرش سوگند بحير قدرت اين گستاخى را نسبت به او نداشت . من از روزگار ، اگر روزگار مرا زنده بگذارد يك مطلب خواهم داشت ( كه انتقام باشد ) . در راه خدا مطلب خواهان شايسته هم هستند .
بحير شنيد كه طايفهء ابناء كه عشيرهء بكير باشند او را تهديد مىكنند ، چنين گفت :
توعدني الابناء جهلا كانما * يرون فنائى مقفرا من بنى كعب
رفعت له كفى بسيف مهند * حسام كلون الثلج ذى رونق عضب
يعنى : ابناء ( طايفهاى از تميم ) مرا تهديد ميكنند و حال اينكه جاهل هستند و گمان مىبرند كه پيرامون من از بنى كعب ( قوم خود از بنى تميم ) تهى مىباشد . من دست خود را برداشتم كه در كف من شمشير هندى بود . تيغى مانند برف داراى صفا و رونق كه شمشير نيز باشد .
هفده تن از بنى عوف عهد بستند كه بخونخواهى بكير قيام كنند . جوانى از آنها شمردل نام از صحرا و از ميان باديهنشينان برخاست و بخراسان رفت . بحير را در حال ايستادن ديد بر او حمله كرد و او را با شمشير زد و گمان كرد كه او را كشته است .
مردم گرد او جمع شده گفتند ضارب خارجى است . او كه بر اسب سوار بود تاخت كرد ولى اسب او لغزيد و او افتاد و مردم او را كشتند . بعد از آن صعصعة بن حرب عوفى از بيابان ( ميان باديهنشينان عرب ) قيام كرد و براى انتقام كمر بست . اول گلهء گوسفند خود را فروخت و بعد راه سيستان را گرفت و در آنجا در جوار خويشان بحير مدتى زيست و ادعا كرد كه خود از بنى حنيفه و اهل يمامه است . مجاورت و معاشرت او با آنها مدت درازى كشيد تا آنها با او انس گرفتند . بعد به آنها گفت : من در خراسان ارث دارم و ميخواهم آن را دريافت كنم شما براى بحير نامه بنويسيد كه او حق مرا بگيرد و به من بدهد و با من مساعدت كند . آنها هم نامه نوشتند ، او بخراسان رسيد و بحير را در ركاب مهلب ديد كه قصد جنگ و غزا داشت . جماعتى از بنى عوف ( طايفهء خود و بكير مقتول ) را ديد به آنها در خفا اطلاع داد كه براى چه مقصودى آمده است ، بعد نزد بحير