[ دنبالهء سال هفتاد و شش ]
بيان جنگ شبيب با جزل بن سعيد و قتل سعيد بن مجالد
چون گريختگان ( از جنگ شبيب ) بكوفه رسيدند حجاج فرماندهى جنگ خوارج را بجزل بن سعيد بن شرحبيل كندى كه نام او عثمان بود واگذار و او را بميدان جنگ شبيب روانه و به او تاكيد كرد كه شتاب نكند و احتياط را از دست ندهد او گفت :
از لشكر گريخته يك تن با من نفرست زيرا آنها شكست خورده ، مرعوب شدهاند و نبرد آنها بسود مسلمين نخواهد بود . حجاج به او گفت : آفرين بر تو كه نيك ميانديشى . چهار هزار تن تجهيز كرد و با او فرستاد . آنها هم خوارج را قصد كردند .
جزل هم عياض بن ابى لبنه كندى را با مقدمهء لشكر پيشاپيش فرستاد و آنها هم بتعقيب شبيب كوشيدند . شبيب هم خود نمائى و تظاهر بداشتن قدرت و شوكت مىكرد . بهر بلوكى كه وارد مىشد آن را ترك و بلوك ديگر را قصد مىكرد كه جزل ناگزير اتباع خود را پراكنده كند شايد جزل قبل از آراستن لشكر خود دچار وى شود و او بتواند به آن لشكر خسته و پراكنده آسيبى رساند و در عين حال شبيب و اتباع او آماده كارزار باشند . جزل هم با لشكر آراسته حركت مىكرد و هر جا كه شب لشكر مىزد گرداگرد لشكر خود خندق مىكند . چون مدت به طول كشيد شبيب اتباع خود را كه عده آنها صد و شصت تن بود به چهار دسته تقسيم كرد و هر دسته را زير فرماندهى يكى از ياران خود قرار داد . مصاد برادر خود را فرمانده عده چهل تن و سليم را فرمانده عده چهل تن ديگر و محلل بن وائل را فرمانده چهل مرد و خود فرمانده بقيه شد كه باز چهل تن بودند . جواسيس او خبر دادند كه جزل ( با لشكر خود ) در دير يزد گرد اقامت دارند . شبيب دستور داد كه اتباع او اسبها را عليق دهند و سير كنند . آنها هم كردند و او با آن عده رهسپار شد ، بهر يكى از فرماندهان و ياران خود تعليم داد كه از فلان ناحيه كه خود معين نمود لشكر جزل را قصد كنند و به آنها گفت : من ميخواهم شبيخون بزنم و به آنها تأكيد كرد كه دلير و پايدار و بردبار باشند .
برادرش ( باعده ) رفت تا به محل دير خراره رسيد ، در آنجا پاسگاهى براى جزل ديد كه تحت رياست ابن ابى لبنه بود . مصاد با عده چهل سوار حمله كرد . مدت يك ساعت