و براى او سجده كند و بگويد : تو خدا هستى . او رفت و چنين كرد . خوارج بقطرى گفتند : اين مرد ترا خدا خوانده بعضى از آنها برخاستند و مرد نصرانى را كشتند .
بر اختلاف و كشاكش آنها افزوده شد جمعى از آنها قطرى را ترك كردند و رفتند و عبد ربه كبير را امير خود نمودند . يك دسته كه يكى از چهار قسمت آنها بود با قطرى ماند و اكثر آنها او را مفارقت كردند و شايد عدهاى كه با او ماند پنج يك آن لشكر بود نه چهار يك . جنگ ميان خود آنها برخاست و مدت يك ماه با هم نبرد كردند . مهلب هم خبر شورش و كشمكش و جنگ آنها را بحجاج نوشت . حجاج نوشت : جنگ را با همان حال اختلاف و ستيز ادامه بده . مهلب پاسخ داد كه من صلاح نمىدانم كه در چنين هنگامى كه آنها يك ديگر را مىكشند ما جنگ را شروع و تجديد كنيم مگر اينكه آنها دوباره متحد و آماده نبرد شوند . اگر شورش و نبرد ميان آنها دوام يابد كه نهايت آرزوى ما همين است كه آنها بدست خود هلاك شوند . اگر هم بعد از اين جنگ و ستيز دوباره متحد شوند حتما خسته و ضعيف خواهند شد كه يك ديگر را كشته و ناتوان كرده باشند ، آنگاه من نبرد را تجديد خواهم كرد و كار آنها آسانتر خواهد بود و آنها ضعيف خواهند شد بخواست خداوند و السلام . حجاج خاموش شد و مهلب آنها را به حال ستيز گذاشت كه در مدت يك ماه يك ديگر را مىكشتند و او از تحريك آنها خوددارى مىكرد . پس از آن قطرى با اتباع خود راه مازندران را گرفت و بقيهء اتباع او با عبد ربه بيعت كردند .
بيان قتل عبد ربه كبير
چون قطرى بطبرستان رفت و عبد ربه كبير در كرمان اقامت نمود مهلب خوارج كرمان را قصد و سخت محاصره كرد . جنگ خونين در آن سرزمين رخ داد و نبرد پياپى تكرار شد و با شدت كارزار نتوانست آنها را از آن ديار براند يا كارى سودمند انجام دهد و به مقصود خود برسد ولى محاصرهء آنها سختتر گرديد و به طول كشيد تا آنكه ناگزير اموال خود را برداشته از جيرفت بيرون رفتند . مهلب هم آنها را تعقيب و سخت نبرد كرد تا اسبهاى آنها كشته و بى پا گشته و سلاح شكسته