تخطي إلى المحتوى الرئيسي

الكامل في التاريخ ( تاريخ كامل ) ( فارسي ) — صفحة 41

مساهمون:

ص٤١
يكى از دو گروه متحارب از ديگرى پرسيد كه شما كدام قوم هستيد . گفتند : ما از بنى تميم هستيم آنها گفتند ما نيز از بنى تميم هستيم آنگاه طرفين از نبرد دست كشيدند و بمراكز خود باز گشتند . شب تاريك شده بود . آنگاه مهلب براء را خطاب كرده گفت : چگونه اين مردم را مىبينى ( لشكر خود ) كه در اين جنگ خونين جز از خداوند جليل از كسى يارى نداشتند ؟ مهلب دربارهء براء نيكى كرد و ده هزار درهم به او انعام داد . براء نزد حجاج برگشت و هر چه ديده بود شرح داد آنگاه حجاج مهلب را ( از عدم پيشرفت ) معذور داشت . مهلب مدت هيجده ماه با آنها جنگ و ستيز كرد و در آن مدت قادر بر غلبه و پيشرفت نبود . در آن مدت يكى از عمال و حكام قطرى ( رئيس خوارج ) در كرمان يك مرد خارجى را كشت . آن عامل مقعطر ضبى نام داشت . خوارج شوريدند و از قطرى قصاص عامل را خواستند او از قصاص مقعطر خوددارى كرد و گفت : او چنين معتقد بود ولى خطا كرد ( در تأويل و تفسير عقيدهء خوارج ) و من صلاح نميدانم كه شما او را بقصاص بكشيد زيرا او ميان شما داراى سوابق ( نيك ) است . بسبب آن واقعه اختلاف ميان خوارج رخ داد . گفته شده : سبب اختلاف اين بود كه مردى ميان لشكر پيكان ساز بود كه پيكانها را مىساخت و زهر آلود مىنمود . با همان تيرهاى مسموم لشكريان مهلب را هدف مىكردند و تير زهر آلود مىانداختند . لشكريان نزد مهلب شكايت كردند . او گفت چارهء او را خواهم ساخت . مردى را بلشكر دشمن فرستاد كه حامل نامه بود به او دستور داد كه آن نامه را در خفا و بدون اينكه كسى آگاه شود ميان لشكريان اندازد . او همچنين كرد . آن نامه را يافتند و نزد قطرى ( رئيس خوارج ) بردند . نامه را باز كرد و خواند بدين مضمون بود : اما بعد پيكانهاى تو رسيد و من ( مقصود مهلب ) هزار درهم براى تو ( انعام ) فرستادم . سازندهء پيكانها را خواستند او منكر ( ارتباط خود با دشمن ) شد . قطرى او را كشت . عبد ربه ( يكى از سران خوارج ) بر قتل ( آن بى گناه ) اعتراض كرد . خوارج دو دسته شدند و اختلاف ميان آنها بروز كرد . بعد از آن مهلب يك مرد نصرانى ( مسيحى ) را وا داشت كه نزد قطرى برود