( از فرط بيم ) سر فرود آوردند و چيزى نگفتند . قتيبه از صف مردم بيرون رفت و كنار ايستاد و گفت : آيا اجازه مىدهى كه من سخن برانم . گفت : آرى . گفت : امير ( حجاج ) ز خدا نينديشيد و نسبت بامير المؤمنين ( عبد الملك ) وفا دارى نكرده همچنين نسبت برعيت نصيحت و مردم نوازى نكرده است . ( حجاج ) گفت :
چگونه ؟ ( قتيبه ) گفت : زيرا تو يك سردار شريف با يك عده اوباش بجنگ شبيب مىفرستادى . اوباش مىگريزند و مرد شريف از گريز پرهيز مىكرد تا كشته مىشد . حجاج گفت : عقيده تو چيست و چه بايد كرد ؟ گفت : عقيده من اين است كه تو شخصا بجنگ او به روى و با او روبرو شوى و نبرد كنى . ( حجاج ) گفت : پس تو براى من لشكرى و لشكر گاهى در نظر بگير . مردم در حالى خارج شدند و لشكر زدند كه همه عنبسة بن سعيد را نفرين مىكردند زيرا عنبسه كسى بود كه قتيبه را به حجاج نزديك و آشنا كرد كه او را يكى از ياران خود دانست و مقرب نمود . حجاج هم نماز صبح را خواند و مردم هم جمع شدند . قتيبه هم رسيد و سپاهى آراسته و نيك ديد نزد حجاج رفت و بعد با او برگشت كه يك پرچم را افراشته بود و حجاج بدنبال وى رسيد كه در محل سبخه لشكر زدند كه شبيب در همان محل بود . روز چهار شنبه بود كه جنگ آغاز شد . بحجاج گفته شد : شبيب بر محل فرماندهى تو آگاه نشود ( كه ترا خواهد كشت ) . حجاج هم پنهان شد ولى ابو الورد را ( غلام حجاج ) بجاى خود وا داشت كه بر شبيب مشتبه شود كه او حجاج است . شبيب هم ( بتصور حجاج ) بر او حمله كرد و او را با گرز زد و كشت . شبيب بر خالد بن عتاب هم حمله كرد كه او فرمانده ميسره حجاج بود . آنها را به عقب راند تا به محل رحبه رسيدند .
بعد بر مطر بن ناجيه كه فرمانده ميمنه حجاج بود حمله نمود و او را شكست داد .
پس از آن حجاج پياده شد و اتباع او هم پياده شدند . يك عبا براى او گسترانيدند و او بر همان عبا نشست . عنبسة بن سعيد هم با او نشست .
شبيب بر آنها حمله كرد كه ناگاه مصقلة بن مهلهل ( يكى از خوارج ) عنان اسب شبيب را گرفت و گفت : تو درباره صالح بن مسرح ( رئيس سابق خوارج ) چه عقيده دارى و چه شهادتى مىدهى ؟
الكامل في التاريخ ( تاريخ كامل ) ( فارسي ) — صفحة 31
مساهمون: ابن الأثير
ص٣١