بيرزه ( شاميان آن را برزه گويند ) كه نزديك دمشق است به او بخشيد . او باز نزد حجاج برگشت . حجاج هم او را نزد كردم بن مرثد فزارى فرستاد كه از او مالى را كه در دست او بود ( خراج ) بستاند ( با قوه ) . او توانست آن مال را بگيرد و پس از دريافت آن يكسره نزد عبد الملك روانه شد و به او گفت : من در پناه امير المؤمنين هستم زيرا حجاج مرا آسوده نخواهد گذاشت . چون من پسر عم او مطرف بن مغيره را كشته و سرش را نزد امير المؤمنين آوردهام ، و چون برگشتهام او قصد قتل مرا كرد و من از آن بيم دارم كه او مرا دچار كارى كند كه هلاك من در انجام آن كار باشد .
به او گفت ( عبد الملك ) : تو در پناه من هستى او هم نزد عبد الملك ماند . حجاج هم در - بارهء او بعبد الملك نوشت كه او مال را دريافت كرده و گريخته است . عبد الملك بحجاج پيغام داد كه از تعقيب او خوددارى كن . يكى از فرزندان عبد الملك دختر حجاج را بزنى گرفت . ابن هبيره هم براى آن زن هميشه هدايا مىفرستاد و مىنواخت و آسايش وى را ميسر مىكرد . آن زن به پدر خود ( حجاج ) نامه نوشت كه اين مرد ( عمر ) در حق من نيكى بسيارى كرده است حجاج هم به او نوشت كه هر كارى كه ( عمر ) دارد از من بخواهد . ( او كارها و درخواستهاى عمر را انجام مىداد ) .
كار او در شام بالا گرفت . چون عمر بن عبد العزيز بخلافت رسيد ، او را بحكومت و امارت جزيره منصوب نمود . چون يزيد بخلافت نشست ، ابن هبيره دانست حبابه ( همسر او و دختر حجاج ) بر خليفه مسلط شد و قدرت يافت و هداياى خود را به آن زن ادامه داد و افزود . همچنين نسبت بيزيد هداياى بسيار مىفرستاد . آن زن كوشيد تا يزيد او را بايالت عراق منصوب نمود . ميان ابن هبيره و قعقاع بن خليد عبسى رقابت و حسد بود . قعقاع گفت : كسى بمقام ابن هبيره نخواهد رسيد . زيرا حبابه هنگام شب حامى اوست و هداياى او در روز روشن نگهدار و مدافع او مىباشد . چون حبابه درگذشت قعقاع گفت :
هلم فقد ماتت حبابة سامنى * بنفسك يقدمك الذرى و الكواهل
اغرك ان كانت حبابة مرة * تميحك فانظر كيف ما انت فاعل