ابن عمر بن
[ ؟ ] عمر بن عبد العزيز بن مروان بن حكم بن ابى العاص بن اميه بود . شعرا
[ ؟ ] گفتند . از جمله كثير عزه ( از شيعيان ) كه چنين گويد :
اقول لما اتانى [ ؟ ] مهلكه * لا تبعدنّ قوام الحق والدين
قد غادروا فى ضريح اللحد منجدلا * بدير سمعان قسطاس الموازين
يعنى : من چنين ميگويم ، هنگامى كه خبر هلاك او ( عمر ) به من رسيد ، مردى كه قوام حق و دين بود ، دور مباد . در نهانخانهء گور از دير سمعان كسى را نهفتند كه او ميزان عدل بود . جرير و فرزدق و شعراء ديگر هم مرثيهها گفتند .
بيان بعضى از احوال و رفتار او
گفته شده است چون عمر بخلافت نشست ، بيزيد بن مهلب چنين نوشت : اما بعد ، سليمان بندهاى از بندگان خدا بود . خداوند نعمت خلافت را به او داد و بعد جانش را گرفت .
مرا بجانشينى خود برگزيد و بعد از من يزيد بن عبد الملك خواهد بود اگر زنده بماند آنچه را كه خداوند به من داد و سپرد و براى من مقدر فرمود آسان و سبك نيست . ( بار خلافت ) . من اگر بخواهم مىتوانم زنان متعدد و كنيز و مال بسيار براى خود اختيار كنم و مقدار و نوع اختيار و اندوختهء من بهترين چيز و گرانبهاترين متاعى خواهد بود كه بيكى از خلفاء اختصاص يابد . ولى من از آنچه به من رسيده يا بدان دچار شدهام از حساب و عقاب مىترسم كه بازخواست سختى و پرسش شديدى خواهد بود . مگر آنكه خداوند عفو و رحم ، كند آن هم از برخى چيزها . هر كه نزد ما زيست مىكند ، با ما بيعت كرده است . هر كه هم نزد شماست بگو بيعت كند . چون نامه را خواند ( يزيد بن مهلب ) به او گفته شد تو از امراء و عمال او نخواهى بود زيرا سخن او مانند سخن گذشتگان خاندان او نيست . يزيد مردم را براى بيعت دعوت كرد و آنها بيعت كردند . مقاتل ابن حيان ( سردار ايرانى ) روايت مىكند : عمر بعبد الرحمن بن نعيم نوشت : اما بعد ، تو چنين رفتار كن مانند رفتار كسى كه بداند خداوندگار تبهكاران و مفسدان را