تخطي إلى المحتوى الرئيسي

الكامل في التاريخ ( تاريخ كامل ) ( فارسي ) — صفحة 240

مساهمون:

ص٢٤٠
گفت : من كسى را بر در خانه گماشتم كه به او اعتماد داشتم . به او دستور دادم كه هرگز به كسى اجازهء ورود و ملاقات خليفه را ندهد . گفت ( رجا ) من از آنجا خارج شدم و كعب بن جابر را نزد خود خواندم ( به او دستور دادم ) او خانوادهء سليمان را خواند . آنها هم در مسجد « دابق » جمع شدند . من به آنها گفتم : بيعت كنيد ، آنها گفتند : ما يك بار بيعت كرديم . گفتم : بار ديگر بيعت كنيد . اين نامه و عهد امير المؤمنين است . آنها هم دوباره بيعت كردند . چون آنها پس از مرگ او دوباره بيعت كردند و من كار را از هر حيث محكم نمودم ، به آنها گفتم : برخيزيد رفيق خود را مشاهده كنيد كه او درگذشت . آنها گفتند :
إِنَّا لِلَّهِ وَ إِنَّا إِلَيْهِ راجِعُونَ
. آنگاه نامه و عهد را براى آنها خواندم ، چون بنام عمر بن عبد العزيز رسيدم ، هشام گفت : هرگز ما با او بيعت نخواهيم كرد من گفتم : به خدا قسم گردن ترا مىزنم برخيز و بيعت كن . او در حالى برخاست كه پاى خود را بر زمين مىكشيد ( از خشم ) . رجاء گفت : منهم برخاستم و عمر بن عبد العزيز را آوردم و بر منبر نشاندم و او انا للّه ميگفت ( اكراه داشت ) زيرا دچار شده بود . هشام هم انا للّه ميگفت ، زيرا خلافت از دست او رفته بود . مردم هم با او بيعت كردند . سليمان را غسل دادند و تكفين كردند و عمر بن عبد العزيز بر او نماز خواند و او را به خاك سپردند . چون او را دفن كردند موكب و مركب خلافت را پيش كشيدند كه عمر سوار شود . هر يك چهارپا هم يك مهتر مخصوص داشت . عمر پرسيد اين ( موكب و شكوه ) چيست ؟ گفتند : موكب خليفه است . گفت : مركب من بهتر است . آنگاه چهارپاى خود را سوار شد و موكب را رها كرد . بعد راه خود را گرفت . به او گفتند : در قصر خليفه منزل بگير . گفت : در آنجا خانوادهء ابو ايوب اقامت دارند ، مقصود سليمان ، خيمهء من براى من كافى مىباشد تا آنها كاخ را تخليه كنند . او مدتى در منزل خود زيست تا خانوادهء سليمان از كاخ خارج شدند . رجاء گفت : من رفتار او را پسنديدم كه موكب و كاخ را ترك كرده بود . بعد از آن منشى را خواست و يك مضمون را انشاء كرد و به او گفت : متحد المآل بيك لحن
الكامل في التاريخ ( تاريخ كامل ) ( فارسي ) — صفحة 240 | ابن الأثير / خليلى / ابو القاسم حالت