تخطي إلى المحتوى الرئيسي

الكامل في التاريخ ( تاريخ كامل ) ( فارسي ) — صفحة 238

مساهمون:

ص٢٣٨
درخور خلافت است ) . در آن دو روز از فكر و استخاره بازمانده بود . برجاء گفت : فرزندم داود را چگونه شناختى ؟ رجاء گفت : او اكنون در قسطنطينيه است ( پيرامون آن مشغول جنگ بود ) . تو اكنون نمىدانى كه آيا او زنده است يا نه . گفت : چه كسى را درخور اين كار مىبينى ؟ رجاء گفت : هر كه را تو شايسته مىدانى . گفت : آرى من تصميم گرفتم شايسته را انتخاب كنم ، تو دربارهء عمر بن عبد العزيز چه عقيده دارى ؟ رجاء گويد : من به او گفتم : اى امير المؤمنين من او را نكوكار و خيرخواه و پاك سرشت و منزه مىدانم . سليمان گفت : آرى به خدا قسم او چنين است . اگر من او را بخلافت منصوب نكنم و ديگرى را در نظر بگيرم رستگار نخواهد شد و فتنه بيدار مىشود و كار از كار ميگذرد ، او مىتواند يكى را بعد از خود اختيار و برقرار كند . عبد الملك ، وليد و سليمان را يكى بعد از ديگر بولايت عهد برگزيده و معين كرده بود و بهر دو وصيت كرده بود كه بعد از آنها يزيد بن عبد الملك باشد . چون سليمان عمر بن عبد العزيز را انتخاب كرد ولايت عهد عمر را بيزيد بن عبد الملك واگذار كرد ، يزيد هم غائب بود . رجاء گويد : من به او گفتم : عقيدهء تو صواب است . او چنين نوشت : بسم اللّه الرحمن الرحيم . اين نامه و عهد بندهء خدا سليمان امير المؤمنين براى عمر بن عبد العزيز است . بدانكه من ترا جانشين خود نموده‌ام و جانشين تو يزيد بن عبد الملك خواهد بود . مردم بايد اطاعت كنند ( اين عهد و پيمان را اجابت و اجرا نمايند ) از خدا بترسيد و اختلاف را به خود راه مدهيد كه بسبب اختلاف خوار خواهيد شد . سپس نامه را امضاء و ختم نمود . بعد از آن نزد كعب بن جابر عبسى كه رئيس شرطهء ( پليس ) خود بود فرستاد و او را خواند و گفت : افراد خانوادهء مرا دعوت كن . كعب همهء افراد خانواده را دعوت و جمع كرد . سليمان برجاء گفت : اين نامه را نزد آنها ببر و بخوان و بگو با هر كه من برگزيده‌ام بيعت كنند . رجاء هم دستور را بكاربرد . خويشان گفتند : ما بايد نزد امير المؤمنين ( سليمان ) برويم و درود بگوييم . رجاء گويد : آنها نزد او رفتند و سلام كردند . سليمان به آنها گفت : اين نامه كه در دست رجاء است