و وضع باشد كه بهر يك شهر يك نسخه از آن ارسال شود .
عبد العزيز بن وليد شنيد كه در آن هنگام غايب بود . او خبر مرگ سليمان را شنيد ولى بيعت عمر را ندانست . پرچم خود را افراشت و مردم را براى بيعت خود دعوت نمود سپس راه دمشق را گرفت و رسيد و بر عمر وارد شد . عمر از او پرسيد : شنيدم تو براى خود بيعت گرفتى و خواستى بعنوان خليفه وارد دمشق شوى ؟ گفت : آرى چنين بود زيرا شنيده بودم كه سليمان بدون وصيت و تعيين جانشين درگذشته بود من ترسيدم ( كه مردم بشورند ) اموال ( دولت را ) غارت كنند . عمر گفت : اگر تو براى خودت بيعت ميگرفتى و به اين كار مىپرداختى من با تو مخالفت نمىكردم و در خانهء خود گوشهنشينى اختيار مىكردم . عبد العزيز گفت : من دوست ندارم كه ديگرى به اين كار پردازد ( خليفه شود ) . آنگاه با او بيعت كرد .
بسبب برگزيدن عمر بن عبد العزيز و برتر دانستن او از برادر و فرزند مردم براى نجات سليمان ( از حصول محشر ) اميدوار بودند ( و طلب مغفرت مىنمودند ) .
چون بيعت عمر بن عبد العزيز انجام گرفت بهمسر خود فاطمه دختر عبد الملك گفت : هر چه زر و زيور به تو داده بودند پس بده زيرا از بيت المال گرفته شده بود ( و روا نمىباشد ) . اگر بخواهى يار و همسرم باشى بايد مال مسلمين را پس بدهى . او هم جواهر و اموال و زر و زيور و هر چه پيش از آن ( خليفهء وقت ) به او بخشيده بود جمع كرد و گنجدار دولت داد . پس از وفات عمر بن عبد العزيز ( شوهر او ) يزيد ( بن عبد الملك ) برادرش بخلافت رسيد و زر و زيور ( خاص ) خواهر خود را پس داد و گفت : من مىدانم كه عمر در گرفتن اين زر و زيور به تو ستم كرده است ( اكنون مال خود را بگير ) .
فاطمه گفت : نه به خدا هرگز نخواهم گرفت من كسى نيستم كه در حيات او امر او را اطاعت كنم و پس از مرگ تمرد و عصيان كنم . يزيد آن مال را گرفت و بخويشان خود تقسيم نمود .
الكامل في التاريخ ( تاريخ كامل ) ( فارسي ) — صفحة 241
مساهمون: ابن الأثير
ص٢٤١