بست . ( كه خوارج عبور كنند ) . عتاب هم ( با لشكر خود ) رسيد و در محل سوق حكمه لشكر زد . عدهء سپاه جنگجوى او بالغ بر چهل هزار مرد نبرد بود . جوانها و رجاله و اتباع او هم بالغ بر ده هزار بودند كه مجموع سپاه پنجاه هزار سلحشور بود .
هنگامى كه حجاج آنها را فرستاد گفته بود : مرد دلير و پايدار گرامى و سرفراز خواهد بود كسى كه بگريزد گرفتار خوارى و هلاك خواهد شد و عاقبت گور ننگ او را مستور خواهد نمود . بخداوندى كه جز او خداى ديگرى نيست اگر شما بگريزيد من شما را بزندان تاريك خواهم سپرد و بهر يك از شما زنجير گران و دست بند و قيد خواهم زد . چون عتاب به محل سوق حكمه رسيد شبيب به حمله مبادرت كرد .
عدهء اتباع او هم بالغ بر هزار مرد شده بود او آنها را دلير كرد و دل داد و آغاز حمله نمود . بعضى از اتباع او هم باز ماندند نماز ظهر را و عصر را در محل ساباط ادا نمود آنگاه عده را كشيد تا بعتاب رسيد چون سپاه را ديد پياده شد و نماز مغرب را ادا كرد . عتاب سپاه خود را آراست . فرماندهى ميمنه را بمحمد بن عبد الرحمن بن سعيد بن قيس واگذار كرد و به او گفت : اى برادر زاده من تو مردى شريف و صبور و پايدار هستى . - گفت : به خدا قسم من تا يك انسان هم با من باشد پايدارى خواهم كرد . به قبيصة بن والق ثعلبى هم گفت : تو مرا از ميسره بى نياز كن ( فرمانده ميسره باش ) . گفت : - من پيرى سالخوردهام و قادر بر ايستادن نمىباشم مگر اينكه دستم را بگيرند ( چگونه فرمانده باشم ) . او نعيم بن عليم را بفرماندهى برگزيد . حنظلة بن حارث يربوعى كه پسر عم و شيخ طايفهء او بود بفرماندهى رجاله منصوب كرد پيادگان را هم سه صف قرار داد . يك صف شمشير بدست و صف ديگر نيزهدار و صف سيم تير انداز . آنگاه خود با سپاه حمله كرد ، در حالى كه سپاهيان را تشجيع و بثبات وادار مىكرد و به آنها اندرز مىداد و با ايشان سخن مىگفت . بعد پرسيد خطيب و سخن گوى قوم كجاست ؟ و هيچ كس جواب نداد ( از فرط بيم ) . سپس پرسيد : كسى كه اشعار عنتره ( شاعر و شجاع عرب ) را روايت مىكرد و مىخواند كجاست ؟ باز كسى پاسخ نداد . گفت : انا للّه ( پناه به خدا ) انگار شما همه از عتاب بن ورقاء پراكنده شده و او را تنها گذاشته مىگريزيد . او را در حالى مىگذاريد كه باد بر اسفل اعضاء
الكامل في التاريخ ( تاريخ كامل ) ( فارسي ) — صفحة 24
مساهمون: ابن الأثير
ص٢٤