يعنى : تو متاع ( موجود ) نيكى هستى اگر جاويد مىماندى ( اى كاش زنده مىماندى ) ولى براى انسان بقاء نيامده . در تو عيب و نقص نيست چنان كه من مىدانم ( آزمودم ) ، كه مانند عيوب مردم است ( عيب تو ) جز اينكه تو نابود خواهى شد .
گفته شده است : روزى سليمان شاهد و ناظر جنازهاى در محل دابق بود كه در باغ و چمن دفن گرديد . او مقدارى از خاك آن برداشت و گفت : اين خاك چه قدر پاك و نيك است يك جمعه ( هفته ) بر او نگذشت كه او در كنار آن گور به خاك سپرده شد .
گفته شده است : سليمان براى حج سفر كرد ، شعراء هم در سفر حج او بودند . چون از سفر حج برگشت و بمدينه رسيد ، مردم ( از شام و كشورهاى ديگر ) باستقبال او مبادرت كردند . ميان آنها چهار صد رومى اسير بود ، او براى پذيرائى مستقبلين نشست .
نزديكترين شخصى كه نزد او مقرب بوده عبد اللّه بن حسن بن حسن بن على بن ابى طالب بود . ( عبد اللّه محض كه از طرف پدر و مادر بحسن و حسين منتسب بود و منصور او را با افراد خانوادهء علوى كشت ) .
در آن هنگام بطريق روميان ( خديو آنان ) پيشاپيش رسيد . سليمان بعبد اللّه گفت : گردنش را بزن . عبد الله شمشيرى از يك نگهبان گرفت و سر آن پيشواى اسير را انداخت . ضربت او علاوه بر قطع سر و گردن بساعد و پهلوى آن مقتول تأثير كرد .
بقيهء گرفتاران رومى را بساير اعيان و اشراف واگذار كرد كه آنها را كشتند . يكى از اسراء رومى را بجرير ( شاعر ) داد كه او را بكشد . بنى عبس يك شمشير تيز به او دادند او هم سر اسير رومى را بريد . اسير ديگرى را بفرزدق ( شاعر ) داد . به او يك شمشير كند دادند و او با چند ضربت نتوانست كارى كند . سليمان خنديد و مردم هم خنديدند و بنى عبس شماتت كردند كه آنها خويشان مادر سليمان بودند . او شمشير را انداخت و گفت ( فرزدق گفت ) :
و ان يك سيف خان او قدر أتى * بتأخير نفس حتفها غير شاهد
فسيف بنى عبس و قد ضربوا به * نبا بيدى ورقاء عن رأس خالد