حسين را كشتم ! پرسيد چگونه كشتى ؟ گفت نيزه را بتن او فرو بردم و بعد با شمشير او را زدم و هيچكس با من در قتل او شريك نبود . گفت بنابر اين تو و او هرگز در يك جا ( بهشت ) نخواهيد بود . بعد گفت دور شو . به او هم چيزى نداد .
گفته شده است : عبد الملك بحجاج نامه نوشت كه اسلم بن عبد بكرى را بكشد زيرا چيزى دربارهء ( مخالفت ) او شنيده بود . حجاج او را نزد خود خواند . او گفت :
امير المؤمنين غائب است و تو حاضر هستى خداوند هم ( در قرآن ) مىفرمايد
يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا إِنْ جاءَكُمْ فاسِقٌ بِنَبَإٍ فَتَبَيَّنُوا
يعنى اى كسانى كه ايمان آوردهايد - اگر تبهكارى براى شما خبرى آورد بايد تحقيق كنيد ( صدق و كذب آن را ) تا آخر آيه . آنچه دربارهء من به او گفتهاند كذب است . براى امير المؤمنين بنويس كه من بيست و چهار زن بىپناه را نان مىدهم و اين عائله را دارم كه اكنون بر در ( كاخ ) ايستادهاند . آنها را احضار كرد . آنها مادر و عمه و همسر و دختر او بودند بدنبال آنها دختركى بسن ده سال بود . حجاج از او پرسيد : تو نسبت به او چه خويشى دارى ؟ گفت : خداوند امير را نيك بدارد من دختر او هستم . آنگاه اين شعر را سرود
أ حجاج لم تشهد مقام بناته * و عماته يندبنه الليل اجمعا
أ حجاج لم تقتل به ان قتلته * ثمانا و عشرا و اثنتين و اربعا
أ حجاج من هذا يقوم مقامه * علينا فمهلا ان تزدنا تضعضعا
أ حجاج اما ان تجود بنعمة * علينا و اما ان تقتلنا معا
يعنى : اى حجاج تو بر وضع دختران او آگاه نيستى همچنين عمههاى او كه همه شب ندبه و زارى مىكنند . اى حجاج تو با قتل او جماعتى را خواهى كشت كه عدهء آنها هيجده و دو و چهار است ( جمع آنها بيست و چهار ) . اى حجاج چه كسى ميتواند بجاى او باشد ( كه عهدهدار مخارج ما باشد ) . هان مهلت بده بر لرزش و زارى ما ميفزا . اى حجاج يا بر ما منت بگذار و مشمول نعمت خود كن ( او را رها كن ) يا اينكه همه را با او بكش .
حجاج گريست و گفت من با روزگار ضد شما نخواهم بود و بر لرزش و ناتوانى