تخطي إلى المحتوى الرئيسي

الكامل في التاريخ ( تاريخ كامل ) ( فارسي ) — صفحة 190

مساهمون:

ص١٩٠
( خليفه ) هم در گذشت . عثمان و خالد هم بر كنار شدند . خداوند نفرين عمر را اجابت كرد . اين قصه بداستان فرزند عمر ( بن الخطاب ) با زياد بن ابيه شباهت دارد . زياد بمعاويه نوشت كه من عراق را با دست چپ خود گرفتم . دست راست من بىكار است حجاز را به من واگذار كن چون ابن عمر آن خبر را شنيد گفت ، خداوندا ما را از دست راست زياد و اهل عراق را از دست چپ او آسوده كن و نجات بده . نخستين خبرى كه ( بعد از نفرين ) به او رسيد مرگ زياد بود . مرگ حجاج در ماه شوال سنهء نود و پنج بود . امارت و ايالت او در عراق بيست سال بود . هنگام مرگ وصيت كرد كه فرزندش عبد اللّه بن حجاج پيشنماز و امير جنگ كوفه و بصره زيد بن ابى كبشه و مستوفى خراج يزيد بن ابى مسلم باشند . وليد هم پس از مرگ حجاج آنها را به همان مقام باقى گذاشت و هيچ يك از امراء حجاج را تغيير نداد .

بيان نسب و رفتار او ( حجاج )

او حجاج بن يوسف بن حكم بن عقيل بن مسعود بن مالك بن كعب بن عمرو بن سعد بن عوف بن ثقيف ( حجاج ) ابو محمد ثقفى بود . قتيبة بن مسلم روايت كرد كه حجاج روزى خطبه كرد و قبر را ( ضمن سخن ) ياد آورى كرد و گفت و گفتهء خود را تكرار كرد كه قبر خانهء تنهائى و غربت است ، خانهء فلان و فلان است تا آنكه خود او گريست و ما را بگريه انداخت و هر كه در پيرامون وى بود گريست . بعد از آن گفت : من از امير المؤمنين عبد الملك شنيدم كه ميگفت : مروان در خطبهء خود چنين گفت : عثمان خطبه نمود و گفت پيغمبر اگر قبر مىديد يا نام قبر را مىشنيد ميگريست . چند حديث ديگرى غير از اين از ابن عباس و انس روايت كرده است ابن عوف گويد هر وقت مىشنيدم كه حجاج قرآن ميخواند مىدانستم كه او قرآن را بسيار خوانده ( و خوب حفظ كرده ) بود . ابو عمرو بن علاء گويد من از حجاج و حسن افصح نديدم و ابن حسن از حجاج افصح بود . عبد الملك بن عمير گويد روزى حجاج گفت هر كه خوب امتحان داده است ( در جنگ ) بر خيزد تا عطاى خود را بگيرد . مردى برخاست و گفت : مرا به اندازه جانبازى خود بده . پرسيد : جانبازى و آزمايش تو چيست ؟ گفت : من