درگذشت . حجاج مجاهد را بزندان افكند و او ماند تا حجاج مرد ( كه او آزاد شد ) . آن دو گرفتار را با دو نگهبان فرستاده بودند . شبى يكى از آن دو نگهبان براى كارى دور شد ، نگهبان ديگر كه در خواب فرو رفته بود بيدار شد و بسعيد گفت : اى سعيد تو آزادى برو . من نمىخواهم به خون تو دست ببرم . من در عالم رؤيا شنيدم كسى به من گفت : زينهار در ريختن خون سعيد بن جبير شركت مكن . اكنون هر جا كه ميخواهى برو . سعيد از فرار خوددارى كرد و آن نگهبان سه بار در خواب آن ندا را شنيد و به او اصرار كرد كه بگريزد او نپذيرفت . او را بكوفه بردند . او در خانهء خود منزل گرفت . قراء ( قرآنخوانان ) و پرهيزگاران بديدن او رفتند . او حديث روايت مىكرد و مىخنديد . دختركى خردسال در آغوش داشت چون بند را در پاى او ديد سخت گريست . او را نزد حجاج بردند چون او را ديد گفت : خداوند فرزند مادر نصرانى را لعنت كند ( مقصود او خالد بود ) كه سعيد را روانه كرده بود . مگر من محل اقامت او را نمىدانستم ( كه او را دستگير كنم ) . آرى به خدا و بخانهء خدا كه در مكه است سوگند ( كه من مىدانستم او كجا بود ) . بعد رو به او كرد و گفت : اى سعيد مگر من ترا در پيشوائى خود شريك نكرده بودم ؟ آيا چنين نكرده بودم ؟ گفت : آرى .
گفت : چه شد كه تو ضد من قيام و خروج كردى ؟ گفت : من يكى از مسلمانان هستم .
مرد گاهى خطا مىكند و گاهى راه راست را ميگيرد . حجاج از آن گفتار دلخوش گرديد . بعد از آن با او گفتگو كرد . او ضمن سخن گفت : من بيعتى بر گردن داشتم ( مقصود بيعت عبد الرحمن ) . حجاج غضب كرد و گفت : اى سعيد مگر من فرزند زبير را در مكه نكشتم و از تو براى امير المؤمنين عبد الملك بيعت نگرفته بودم ؟ ! - گفت : بلى چنين بود . - گفت : بعد از آن بكوفه آمدم كه والى آن شده بودم و از تو دوباره براى امير المؤمنين بيعت گرفتم و عهد را تجديد نمودم . - گفت : آرى . - گفت : تو دو بيعت امير المؤمنين را نقض كردى ( ادعا ميكنى ) نسبت بيك بيعت ( بيعت عبد الرحمن ) وفادار هستى آن هم بيعت جولاهه فرزند جولاهه ( بافنده و پست - مقصود اشعث ) ؟ ! به خدا قسم من ترا خواهم كشت . - گفت : اگر چنين كنى من سعيد ( نيكبخت ) هستم چنان كه مادرم مرا سعيد ناميده است . حجاج فرمان داد سرش را بريدند ( داستان او در كتب تاريخ بتفصيل
الكامل في التاريخ ( تاريخ كامل ) ( فارسي ) — صفحة 186
مساهمون: ابن الأثير
ص١٨٦