كنند . چون و اصل آن دو مرد را ديد شناخت و گفت : شما هر دو دليرى و ثبات را در محل خود كه لازم بود ترك كرديد اكنون هم پياده مشويد . آنگاه عمامهء خود را از سر برداشت كه او را بشناسند و شناختند . به فرزند اشعث گفت : من اين اسب را براى تو آوردهام كه تو سوار شوى ، او هم سوار شد . آنها رفتند تا بدير بقار رسيدند . شبيب دستور داد كه خوارج از قتل دشمن دست بردارند . مغلوبشدگان سپاه را براى بيعت دعوت كرد .
همه بيعت كردند . در آن روز از قبيلهء كنده صد و بيست تن كشته شدند . اغلب افسران و نگهبانان هم كشته شدند . عبد الرحمن شب را در دير بقار بصبح رسانيد . در آن شب دو سوار رسيدند و نزد او بالا رفتند يكى از آن دو با او مدت مديدى خلوت كرد و بعد رفتند . معلوم شد كه آن مرد شبيب بود و از او با عبد الرحمن مكاتبه و مراوده داشته عبد الرحمن از آن محل بدير ابى مريم رفت . مردم گرد او جمع شدند و گفتند : اگر شبيب بداند كه تو اينجا هستى ترا قصد و حمله خواهد كرد . آنگاه تو غنيمت او خواهى شد . او ناگزير بكوفه رفت و پنهان شد تا براى او از حجاج امان گرفتند .
بيان ضرب درهم و دينار اسلامى
در همان سال عبد الملك بن مروان دينار و درهم را ضرب كرد و او نخستين كسى بود كه مسكوك اسلامى را به كار برد و مردم از اين حيث بهرهمند شدند . سبب و علت ضرب اين بود كه او در صدر كتب و رسائل خود كه بروميان مىنوشت اين آيه را مىنگاشت :
« قُلْ هُوَ اللَّهُ أَحَدٌ »
و بعد نام پيغمبر را با تاريخ رسم مىنمود . پادشاه روم به او نوشت : شما چنين و چنان كردهايد ( در نوشتن نام خدا و پيغمبر در نامههاى خود ) اين كار را ترك كنيد و گر نه ما در دينار خود نام پيغمبر شما را به نحوى خواهيم آورد كه شما نپسنديد ( مقصود توهين بود ) عبد الملك را آن تهديد سخت ناگوار آمد . خالد بن يزيد بن معاويه را نزد خود خواند و با او مشورت كرد . خالد گفت : دينار و مسكوك آنها را منع و تحريم و براى مردم سكه ضرب كن كه از مسكوك ديگران بى نياز باشند و در آن سكه كه ضرب مىكنى نام خداوند باشد . او هم دينار و درهم را ضرب و اين آيه را در آنها نقش كرد
« قُلْ هُوَ اللَّهُ أَحَدٌ »
. مردم از آن رسم كه نام خدا دارد و ممكن است بدست جنب و ناپاك