شبيب را به حال خود آزاد گذاشت كه خود او خراج را دريافت كند . حجاج به او ( عثمان ) نوشت تو پس از اين امير لشكر خواهى بود كه عبد الرحمن را عزل نموديم .
حجاج مطرف بن مغيرة بن شعبه را بحكومت و امارت مدائن منصوب نمود .
عثمان هم رفت تا بر عبد الرحمن وارد شد كه او ميان سپاه كوفيان بود . او شب سه شنبه يك شب قبل از عيد رسيد و در حالى كه بر استر سوار بود فرياد زد : اى مردم ( سپاهيان ) بجنگ دشمن شتاب كنيد . مردم شوريدند و برخاستند و به او گفتند : شب فرا رسيده و مردم آمادهء جنگ و ستيز نمىباشند . امشب را صبر كن تا صف آرائى كنيم و با استعداد بجنگ دشمن برويم . او گفت : من حتما بايد با آنها نبرد كنم كه اين فرصت براى يكى از دو طرف غنيمت خواهد بود يا من يا آنها . عبد الرحمن به او رسيد و او را فرود آورد شبيب هم در معبد قصبهء بت اقامت كرده بود . اهل محل نزد او رفتند و گفتند : تو هميشه ناتوانان را نوازش ميدهى و بر ضعفاء ترحم ميكنى و اهل ذمه ( خارج مذهب و در پناه و عهد تو ) نزد تو شكايت ميكنند و تو به آنها انصاف ميدهى . آنها ( دشمنان تو ) مردم زورگو و متكبر و خود پسند و ستمگر هستند هرگز عذر كسى را نمىپذيرند . به خدا سوگند اگر بدانند كه تو در معبد ما اقامت ميكنى ما را خواهند كشت .
پس بهتر اين است كه تو معبد ما را ترك و در كنار قريه زيست كنى و بدشمن بهانه ندهى ( كه ما را بكشند ) . او هم پذيرفت ، و معبد را تهى كرد و در كنار ده منزل گرفت . عثمان هم آن شب را تا صبح به تشجيع و دلدارى و نصيحت و تشويق سپاهيان گذرانيد . صبح روز چهار شنبه تمام سپاهيان بجنگ رفتند كه با تند باد و گرد باد روبرو شدند . به او گفتند : ترا به خدا قسم مىدهيم كه ما را بميدان مبر . او ناگزير آن روز را بتأخير انداخت . روز بعد كه پنجشنبه بود لشكر را آراست . خالد بن نهيك بن قيس را فرمانده ميمنه و عقيل بن شداد سلولى را فرمانده ميسره نمود و خود با پيادگان ماند . شبيب هم از رود گذشت و آنها را قصد كرد . عدهء او صد و هشتاد و يك مرد بود . او در ميمنه قرار گرفت . برادر خود مصاد را در قلب و سويد بن سليم را در ميسره گذاشت و طرفين به يكديگر حمله نمودند . شبيب باتباع خود گفت : من بر ميسره آنها از طرف نهر حمله خواهم كرد اگر آنها منهزم شدند فرمانده ميسرهء
الكامل في التاريخ ( تاريخ كامل ) ( فارسي ) — صفحة 16
مساهمون: ابن الأثير
ص١٦