كرد و رفت . شبيب هم سوى دقوقا و شهر زور رفت و عبد الرحمن هم بدنبال او تا محل ثخوم رسيد كه در آنجا توقف نمود و گفت : اين سرزمين موصل است كه بايد اهل محل از آن دفاع كنند ( نه ما ) حجاج به او نوشت . اما بعد شبيب را هر جا كه هست دنبال كن و بطلب و در قتال او بكوش و هر جا كه او برود بر اثر او برو تا آنكه او را بكشى يا طرد و نفى كنى .
زيرا سلطنت و قدرت منحصر بامير المؤمنين است ( عبد الملك ) و لشكر هم لشكر اوست و السلام .
عبد الرحمن بر اثر شبيب رفت . شبيب هم صبر مىكرد تا او نزديك شود و چون نزديك مىشد بر او شبيخون مىزد . ولى احتياط و هوشيارى و خندق او مانع پيروزى مىشد ناگزير او را ترك مىكرد و باز راه خود را ميگرفت و عبد الرحمن هم او را دنبال ميكرد . چون لشكر مىكشيد شبيب حمله مىكرد ولى لشكر را كه آماده جنگ و دفاع مىديد از پيروزى نا اميد ميشد . پس از آنكه ديد عبد الرحمن بتعقيب او مىكوشد ، هر جا كه لشكر مىزد خود بمسافت بيست فرسنگ دور مىشد و در يك سرزمين سخت اقامت مىكرد ( بى آب و علف و غير قابل اقامت ) و باز عبد الرحمن او را دنبال مىكرد تا آنكه لشكر دچار رنج شد و بستوه آمد و چهار پايان خسته شده و همه مبتلاى يك بلاى غير قابل تحمل شدند .
و با وجود آن رنج ، باز عبد الرحمن مىكوشيد كه به او برسد تا آنكه در خانقين و جلولاء و سامرا نزديك شدند و به محل بت از توابع موصل رسيدند كه ميان آن محل و سواد ( بلوك ) كوفه فقط يك نهر حايل بود كه آن محل نزديك رود حولايا در سرزمين راذان اعلى از بلاد جوخى بود . عبد الرحمن هم در پيچ و خم نهر آب لشكر زد كه آن نهر بمنزلهء خندق شده بود . شبيب بعبد الرحمن پيغام داد كه در اين ايام ما عيد داريم و ميل دارم جنگ بتأخير افتد . او هم قبول كرد زيرا خود عبد الرحمن ميل داشت جنگ بتأخير افتد . مقصود شبيب از آن ايام عيد قربان بود .
عثمان بن قطن بحجاج نوشت : اما بعد كه عبد الرحمن تمام سرزمين جوخى را حفر كرد و خندق نمود و باعث كسر باج و خراج اين سرزمين گرديد و در عين حال
الكامل في التاريخ ( تاريخ كامل ) ( فارسي ) — صفحة 15
مساهمون: ابن الأثير
ص١٥