چون پاسى از شب گذشت يا نيمه شب شد دشمن ( كه قصد شبيخون داشت خود غافل گير شد ) راه خود را گرفت كه ناگاه عدهء صالح را ديد بر او سخت حمله كرد . سخت نبرد كردند . دو دسته كمين از شمال و يمين بر آن قوم حمله كردند . از آن جنگ و از دليرى و پايدارى آنها سختتر ديده نشده بود . يكى از آنها ( از اعراب كمين ) گفت : ما در حال نبرد بوديم كه من در تاريكى شب مردى ديدم در حال خفا بما رسيده بود . دليرانه جنگ مىكرد او را شناختم . او قتيبه بود ( بعد به آنها ملحق شده و يارى كرده بود ) . من به او گفتم : پدر و مادرم فداى تو باد جنگ مرا مىپسندى ؟ او گفت : خاموش . خداوند دهان ترا خرد كند . ( نخواست كسى او را بشناسد ) . من در آن هنگام خوب شمشير مىزدم و به خود مىباليدم . در آن جنگ همه را كشتيم عدهء كمى گريختند . اموال و اسلحهء آنها را ربوديم . سر كشتگان را بريديم عدهاى را هم گرفتار نموديم . از اسراء پرسيديم كشتگان چه كسانى بودند ؟ گفتند هر كه را كشتيد يا گرفتيد شاهزاده و امير و مرز دار و دلير بود . هر يكى از آنها برابر صد مرد است . ما هم آنها را شناختيم و نام هر يك از آنها را پشت گوش وى ( سر بريده ) نوشتيم . هنگام بامداد بلشكرگاه خود ملحق شديم . هيچ لشكرى به اندازه ما كشته يا اسير نگرفته بود . اسبهاى خوب و كمر بندهاى زرين و سلاح بسيارى بدست آورديم . قتيبه ( كه جانبازى مرا در تاريكى شب ديده بود ) مرا گرامى داشت . همچنين نسبت به چند تن ديگر كه بايد مانند من دليرى كرده باشند . چون سغديان حال را بدان منوال ديدند شكسته و افسرده شدند . قتيبه هم منجنيقها را به كار برد . ديوار و بارو را ويران و شكافى در حصار ايجاد كرد .
مردى از محصورين بر ديوار ويران شده ايستاد و بقتيبه دشنام داد . يكى از تيراندازان او را هدف كرد و كشت . قتيبه به او ده هزار ( درهم ) داد . يكى از مسلمين شنيد آهسته با خود نجوى مىكرد : اى سمرقند تا كى و تا چند آشيانه شيطان باشى ؟ به خدا سوگند اگر تا فردا زنده بمانم نهايت كوشش را خواهم كرد ( كه ترا فتح كنم ) . آن مرد نزد ياران خود رفت و آنچه شنيده بود براى آنها نقل كرد و گفت : فردا بسيارى از مردم خواهند مرد ( در جنگ كشته خواهند شد ) . روز بعد هنگام بامداد قتيبه فرمان كوشش و جهاد داد . مردم جانبازى كردند و جنگ بسيار سختى رخ داد . قتيبه دستور داد كه خود
الكامل في التاريخ ( تاريخ كامل ) ( فارسي ) — صفحة 178
مساهمون: ابن الأثير
ص١٧٨