اذان گفت و با اتباع خود نماز صبح را خواند و بعد همه سوار شدند و يكباره بر محمد حمله كردند . اتباع محمد گريختند ولى جماعتى به او مانده پايدارى و دليرى كردند .
خوارج او و آنها را كشتند . هر چه در لشكرگاه بود بغنيمت بردند . آنانى كه با شبيب بيعت كرده بودند همه گريختند و يك تن از آنها نماند . بعد شبيب كاخى را كه پناهگاه اعين و ابو ضريس بود قصد نمود . آنها تحصن كردند او يك روز آنها را محاصره كرد و بعد رفت .
اتباع شبيب گفتند : كسى نمانده كه از كوفه دفاع كند . ولى او ديد كه اتباع او زخم برداشته و خسته هستند . به آنها گفت : بيشتر از آنچه انجام داديد تكليف ديگرى نداريد . او آنها را از راه نفر سپس از طريق خانيجار سوق داد كه در آن محل اقامت ( استراحت ) نمود . حجاج خبر رفتن او را به محل نفر شنيد . ترسيد كه او مدائن را قصد كند و مدائن ( در آن زمان ) دروازهء كوفه بود كه هر كه آن را ميگشود بر سراسر سواد عراق مسلط ميشد . سخت بيمناك گرديد . عثمان بن قطن را براى امارت مدائن برگزيد و روانه كرد كه جوخى و انبار را هم تحت فرمان او گذاشت و عبد الله بن ابى عصيفر را عزل نمود . جزل هم در مدائن تحت معالجه بود ( كه در واقعهء خوارج مجروح شده بود ) .
عثمان بجزل توجه و اعتنا نكرد و مانند امير سابق ابن ابى عصيفر به كار او رسيدگى ننمود .
جزل گفت : خداوندا بر كرم و فضل ابن ابى عصيفر و بخل و بد نهادى عثمان بيفزا .
درباره قتل محمد بن موسى چيزهاى ديگرى گفته شده يكى از آنها اين است كه او باتفاق عمر بن عبيد الله بن معمر در جنگ ابى فديك شركت كرده بود . او دلير و نيرومند بود . عمر دختر خود را بزنى به او داد . خواهر او هم همسر عبد الملك بن مروان بود . بدين سبب عبد الملك ايالت سيستان را به او واگذار كرد . او از كوفه مىگذشت كه حجاج در آنجا ( امير ) بود به او گفته شد : اگر اين مرد با خويشى سببى كه با عبد الملك دارد بسيستان برود هر كه را تو بخواهى مانع وصول او نزد تو خواهد بود ( كار تو سست مىشود ) . او ( حجاج ) پرسيد چاره چيست ؟ - گفته شد : نزد او برو و سلام بكن و شجاعت و قوهء او را به ياد آر و بگو كه شبيب در راه تست و من از او بيمناكم اميدوارم كه او بدست تو نابود شود ، آنگاه اين افتخار نصيب تو خواهد بود . حجاج هم بدان ( دستور ) عمل كرد
الكامل في التاريخ ( تاريخ كامل ) ( فارسي ) — صفحة 13
مساهمون: ابن الأثير
ص١٣