تخطي إلى المحتوى الرئيسي

الكامل في التاريخ ( تاريخ كامل ) ( فارسي ) — صفحة 159

مساهمون:

ص١٥٩
باخراج او جسارت نكردند . به او گفته شد : اگر تو خود بر خيزى و به روى بهتر خواهد بود . گفت : من هرگز از جاى خود بر نمىخيزم تا وقت همه روزه من فرا برسد . گفتند : اگر برخيزى و بر امير المؤمنين سلام كنى بهتر خواهد بود . گفت نه به خدا بر نمىخيزم . عمر بن عبد العزيز ( والى مدينه و پسر عم خليفه كه بعد بخلافت رسيد ) گفت : من كوشيدم كه وليد را بگوشه و كنار مسجد ببرم تا او را نبيند ولى او ناگاه به طرف قبله نگاه كرد و او را ديد ، پرسيد : اين پير كيست ؟ آيا او سعيد است ؟ عمر گفت : آرى حال او چنين و چنان است ، اگر او مىدانست كه تو باينجا وارد شدى بر مىخاست و نزد تو مىآمد و سلام مىكرد . او ضعف باصره دارد . وليد گفت من بر حال او آگاهم . ما خود نزد او ميرويم . او در مسجد گشت تا به او رسيد . گفت اى شيخ حال تو چون است ؟ به خدا قسم او سر بلند نكرد كه او ( خليفه ) را ببيند ، بلكه به همان حالى كه داشت ماند و پاسخ داد . به حمد اللّه نيك است ، الحمد للّه حال امير المؤمنين چون است ؟ او ( خليفه ) برگشت در حالى كه مىگفت اين بازماندهء مردم ( پرهيزگاران ) است . وليد در مدينه آرد بمردم داد و تقسيم كرد . آن آرد بسيار بود و نيز ظروف زرين و سيمين و اموال گوناگون فزون بخشيد و نماز جمعه را در مدينه خواند و در حال جلوس خطبه خواند ولى بار دوم ايستاد و خطبه كرد . اسحق بن يحيى گويد : من برجاء بن حيوه كه با او ( وليد ) همراه بود گفتم چنين مىكنيد ؟ اين كلمه و سؤال و استفهام را تكرار كردم ( با اعتراض و تعجب و انكار كه آن رفتار موجب توهين بدين است ) . گفت : آرى ، معاويه همچنين كرده بود و ديگران هم . گفتم : بهتر اين است با او گفتگو كنى ( كه رفتار را ترك كند ) . گفت : قبيصة بن ذويب به من گفت ( روايت كرد ) عبد الملك هم نشسته خطبه كرد و نيز گفت عثمان همچنين كرده بود . من گفتم : به خدا قسم او هرگز نشسته خطبه نخواند بلكه هميشه مىايستاد و خطبه مىگفت . رجاء به من گفت براى آنها ( خلفاء بنى اميه ) چيزى روايت كرده‌اند آنها هم ( بسلف ) اقتداء كردند . اسحق گفت ما از او متكبر و خود پسندتر نديده بوديم ( از وليد ) . عمال و حكام هم همان كسانى كه سال پيش بودند به حال خود مستقر شدند كه ما نام آنها را برده بوديم جز امير مكه كه خالد والى و امير شده بود ، گفته شده است والى