نفس فرمان قتل آنها را داد و در آخر همان روز جان سپرد . اتباع او بدفن وى پرداختند ولى خود ضعيف و پريشان شده بودند . ( سبب مرگ او ) . او ورقاء بن عازب اسدى را بجانشينى و فرماندهى برگزيده بود كه بر نعش او نماز خواند آنگاه باتباع خود گفت چه صلاح مىدانيد ؟ من شنيدهام كه ابن زياد با عده هشتاد هزار مرد جنگى به قصد شما لشكر كشيده و سوى شما خواهد آمد . من يك مرد مانند شما و از شما هستم رأى بدهيد كه چه بايد كرد ؟ من چنين مىدانم كه ما طاقت جنگ اهل شام را نخواهيم داشت .
يزيد هم وفات يافت و بعضى از ياران پراكنده شده و از ما روبرو گردانيدهاند . اگر ما امروز خود به خود برگرديم خواهند گفت ، چون امير آنها وفات يافت آنها برگشتند و هيبت ما در دل آنها خواهند ماند و اگر با آنها روبرو شويم خود را دچار خطر خواهيم كرد . اگر ما را منهزم كنند قرار قبلى آنها براى ما سودى نخواهد داشت . آنها گفتند رأى تو صواب است . آنگاه برگشتند . مختار و اهل كوفه خبر برگشتن آنها را شنيدند ساير مردم هم شايعاتى منتشر كردند و بمختار گفتند : يزيد كشته شده و نمرده است و مرگ طبيعى او را باور نكردند . مختار هم ابراهيم بن اشتر را نزد خود خواند و فرمانده هفت هزار سپاهى كرد و به او گفت : اگر لشكر يزيد را در عرض راه ديدى تو امير و فرمانده آن عده ( برگشته ) باش . آنها را با خود برگردان و سوق بده تا با ابن زياد روبرو شوى و با او و سپاه او جنگ كنى . ابراهيم لشكر كشيد و در محل حمام اعين لشكر زد و بعد از آن سپاه خود را بميدان جنگ سوق داد . چون ابراهيم رفت اعيان و اشراف كوفه نزد شبث بن ربعى جمع شدند و گفتند : به خدا قسم مختار بدون رضاى ما بر ما حكومت كرده او غلامان ما را بر ما عاصى و آنها را بر چهار پايان سوار كرده و املاك ما را ميان آنها تقسيم نموده و به آنها بخشيده . شبث هم رئيس آنها كه از جاهليت باسلام رسيده بود . گفت : بگذاريد من او را ملاقات و گفتگو كنم ، شبث نزد مختار رفت و هر چه آنها گفته و اعتراض كرده و اكراه داشته براى او شرح داد . مختار
الكامل في التاريخ ( تاريخ كامل ) ( فارسي ) — صفحة 89
مساهمون: ابن الأثير
ص٨٩