ولى آنها از وعده يا قصه او اثرى نمىديدند تا آنكه شاعر درباره او چنين گفت :
انت الفتى كل الفتى * لو كنت تصدق ما تقول
يعنى تو جوانمرد تمام هستى اگر آنچه را كه بگويى راست و درست باشد . بعضى هم نام او را كذاب نهادند و بعضى از مردم او را در هر حال دروغگو مىدانستند و حال اينكه چنين نبود بلكه هر چه مىگفت براى اغفال و خوار كردن دشمن بود چون مهلب در قبال خوارج لشكر زد گرداگرد لشكر خود خندق كند و جواسيس و مفتشين و خبر گزاران را همه جا فرستاد و پراكنده كرد و به كار واداشت . مردم ( لشكريان ) هم هر گروهى زير پرچم خود بودند و درو معبر خندق را هم نگهبانان هشيار گرفته بودند . چون خوارج قصد شبيخون مىكردند لشكر را بيدار و هشيار و آماده كارزار ميديدند نا اميد بر ميگشتند . هيچ كس هم مانند او براى آنها موجب رنج و عذاب نشده بود . خوارج شبى عبيدة بن هلال و زبير ابن ماحوز را براى شبيخون و هجوم ناگهانى ( با عده ) فرستادند بر لشگريان حمله كردند و آنها را بيدار و هشيار و مستعد و سرسخت ديدند كه از چپ و راست سپاه چيزى بدست نياوردند . روز بعد هم مهلب با صفوف آراسته بمقابله آنها پرداخت .
قبيله ازد و تميم را در يمين و بكر بن وائل و عبد القيس را در يسار ( ميمنه و ميسره ) قرار داد . اهل عاليه ( و شهرنشينان ) را در قلب مرتكب كرد . خوارج هم عبيدة بن هلال يشكرى در ميمنه و زبير بن ماحوز را در ميسره قرار دادند . وضع و سلاح و اسبهاى خوارج نسبت باهل بصره برترى داشت زيرا آنها بر آن سرزمين از اهواز تا كرمان مسلط بوده و هر چيز خوب را ربوده بودند .
طرفين جنگ را آغاز كردند . متحاربين هر دو صف سخت پايدارى و جانبازى و دليرى كردند تا آخر روز ناگاه . خوارج در آخر وقت سخت بر مردم ( لشكر مهلب ) حمله كردند آنها پراكنده شده گريختند و هيچ كس هيچ چيز نميديد تا آنكه