تخطي إلى المحتوى الرئيسي

الكامل في التاريخ ( تاريخ كامل ) ( فارسي ) — صفحة 50

مساهمون:

ص٥٠
خوارج كه جنگ اتباع مهلب و سنگسار كردن خوارج را ديده بود چنين گفت :
اتانا باحجار ليقتلنا بها * و هل تقتل الاقران و يحك بالحجر
يعنى او نزد ما با سنگ آمد كه ما را با سنگ بكشد آيا دليران را مىتوان با سنگ كشت . چون مهلب از جنگ آنها فراغت يافت در ميدان اقامت كرد تا مصعب ابن زبير بامارت بصره منصوب شد و به محل خود رسيد و حارث بن ابى ربيعه را بر كنار كرد در آن واقعه صلتان عبدى گويد :
بسلى و سلبرا مصارع فتية * كرام و قتلى لم توسد خدودها
چون عبد اللّه بن ماحوز كشته شد خوارج زبير بن ماحوز را بامارت خود برگزيدند . مهلب هم بحارث بن ابى ربيعه ( كه هنوز امير بصره بود ) خبر پيروزى خود را نوشت حارث هم نامه را براى ابن زبير در مكه فرستاد كه آن را براى مردم بخواند . حارث هم بمهلب چنين نوشت : اما بعد نامه تو رسيد كه در آن يارى خداوند را ياد كرده بودى . پيروزى مسلمين گوارا بادت اى برادر ازد ( منتسب بقبيله ازد ) همچنين شرف دنيا و ثواب آخرت و فضل و پاداش نيك آن . چون مهلب نامه او را خواند خنديد و گفت : او مرا جز بدين صفت كه برادر ازد باشد . نمىشناسد . او يك اعراب بدوى خشك است . گفته شده . عثمان بن عبيد اللّه بن معمر با خوارج و نافع بن ازرق قبل از مسلم جنگ كرده و كشته شده بود اتباع او هم منهزم شده بودند ولى بسيارى از خوارج را كشته بودند . بعد از آن حارثة بن زيد غدانى بجنگ خوارج رفت و دانست كه طاقت نبرد آنها را ندارد به آنها گفت : بجنبيد و بچرخيد و بهر جا كه ميخواهيد برويد . يعنى آزاد هستيد كه بگريزيد . بعد از او هم مسلم بن عبيس رفت گفته