تخطي إلى المحتوى الرئيسي

الكامل في التاريخ ( تاريخ كامل ) ( فارسي ) — صفحة 310

مساهمون:

ص٣١٠
قرآن براى آنها مىخواند و فقه را مىآموخت و آنها را وعظ مىكرد ( باصطلاح آن زمان قصه مىگفت ) آنها را بقيام و جهاد دعوت كرد كه براى محو ستم و نبرد با مخالفين ( خود و منكرين عدالت ) جهاد كنند آنها هم اجابت و قبول كردند او پيروان خود را در همه جا بجهاد دعوت كرد آنها هم يك ديگر را قصد و ملاقات و تجمع نمودند . در آن هنگام كه او سرگرم جمع ياران بود نامه شبيب به او رسيد كه : تو قصد قيام داشتى اگر چنين باشد كه تو امروز پيشوا و پير مسلمين هستى و ما كسى را بر تو ترجيح نمىدهيم و اگر هم بخواهى قيام و خروج را تاخير كنى به من خبر بده زيرا اجل در حال رفت و آمد و ترديد است و من مىترسم كه قبل از جهاد با ستمگران بميرم ( و بآرزوى خود نرسم ) . صالح به او چنين پاسخ داد كه علت تأخير قيام من انتظار ورود تو بود هان زودتر بيا كه ما از تو بىنياز نخواهيم بود زيرا بايد بمشورت و راى تو عمل شود و در غياب تو هيچ كارى انجام نمىگيرد . چون شبيب نامه او او را خواند اتباع خود را دعوت كرد كه يكى از آنها مصاد بن يزيد بن نعيم شيبانى برادر او بود . همچنين محلل بن وائل يشكرى و ديگر كسان . او باتفاق آنها نزد صالح در محل دارا رفت و صالح به او گفت : جنگ و ستيز را آغاز كن كه رحمت خداوند شامل حال تو باد به خدا سوگند دين و سنت روز بروز رو بفنا مىرود و بر زوال آن افزوده مىشود و تجرى و گستاخى و غرور تبه كاران زياد مىشود . صالح نمايندگان و ياران خود را در آغاز ماه صفر شب چهار شنبه سنه هفتاد و شش براى دعوت متابعين خود روانه كرد در آن شب جمعى از آنها نزد وى تجمع كردند و از او پرسيدند آيا جنگ بر ما واجب است آن هم قبل از دعوت و تبليغ يا بعد از آن . او چنين پاسخ داد : ما آنها را ( مقصود عموم مسلمين غير از از خوارج ) دعوت مىكنيم كه دعوت ما براى اتمام حجت بهتر خواهد بود يكى از او پرسيد در قتل مخالفين ما چه عقيده دارى آيا بعد از پيروزى كه خون آنها را بريزيم