امد و لم يمدد فراح مشمراً * الى اللّه لم يذهب باثواب غادر
يعنى : خواجه و بزرگ دو قبيله ازد يكى از شنوءه و ديگرى ازد عمان در گورستان كازر غنود . او نبرد كرد و زد تا آنكه بيك مرگ شريف دچار شد . او با شمشير برنده سفيد كه مانند عقيق درخشان است جنگ نمود . در پيرامون او مردان گرامى و كريم كه از معاشرين و ياران خوب بودند به خاك و خون و در دامان تل زير لواى او افتادند . ابن مخنف در آن جنگ زندگانى را بدرود گفت كه مردان سست از او برگشته و او را تنها گذاشته و غدر و خيانت كرده بودند . آنها به او پشت كردند . او مدد ( براى مهلب ) فرستاد ولى براى او مدد نرسيد ناگزير دامن بالا زد و نزد خدا رفت و جامه غدر و خيانت را نپوشيد و نپسنديد .
مهلب هم در شاپور مدت يك سال در حال جنگ با خوارج ماند .
بيان حوادث آن سال
در آن سال صالح بن مسرح يكى از بنى امرئ القيس بن زيد بن مناة از تميم شوريد . او بعقيده صفريه ( يكى از فرق خوارج ) معتقد بود و او نخستين كسى بود كه از آن فرقه قيام و خروج نمود . در همان سال به قصد حج رفت شبيب بن يزيد ( مرد دلير خوارج ) و سويد و بطين و مانند آنها همراه او بودند . عبد الملك بن مروان هم در آن سال براى حج رفت كه در آن هنگام شبيب خارجى خواست او را بكشد ( ترور كند ) او آگاه شد و بحجاج بن يوسف نوشت كه خوارج را تعقيب كند . او ( صالح ) مرد پرهيزگار بود براى تفقد ياران و همكيشان خود بكوفه مىرفت و در آنجا مدتى اقامت مىكرد با صلاح كار پيروان خود مىپرداخت و بعد به محل