كه ابرهه حبشى را براى ويرانى كعبه هدايت مىكرد كه داستان او معروف است ) .
او بايد با نهايت ذلت و بد نامى از اينجا طرد شود و گر نه با او جنگ خواهيم كرد .
اعين به او گفت : امير مىگويد : آيا كشتن تو و خانواده و عشيره تو براى تو گوارا خواهد بود كه تو مايه عبرت ديگران شوى و قوم تو نابود شوند ؟ ( حجاج گويد ) بخداونديكه جان من در دست اوست تو بايد اطاعت كنى و نزد ما بيائى و گر نه قوم و خانواده ترا نابود و داستان هلاك آنها را عبرت ديگران خواهم نمود حجاج اين پيغام را با عين تلقين كرده بود كه بعبد اللّه بن جارود عين رساله را ابلاغ كند . ابن جارود به او گفت : اگر تو رسول نبودى ترا مىكشتم . اى زادهء زن پليد ! دستور داد كه گردنش را برگردانند و او را اخراج كنند مردم هم همه جمع شدند و ابن جارود سوى حجاج لشكر كشيد : آنها معتقد بودند كه بايد او را از ميان خود اخراج كنند نه اينكه با او نبرد نمايند . چون به او رسيدند خيمه و بارگاه او را غارت كردند و هر چه توانستند از اموال و چهار پايان او ربودند . زن او را كه دختر نعمان بن بشير بود اسير كردند . قبايل ضر هم رسيدند وزن ديگرش را گرفتار كردند كه ام سلمه بنت عبد الرحمن بن عمرو برادر سهيل بن عمرو بود ولى اوباش از شورش خود پشيمان شدند و ترسيدند . يغما گران هم او را بدان حال گذاشتند و برگشتند قومى از اهل بصره كه از خشم خليفه بيمناك بودند به او پيوستند غضبان بن قبعثرى شيبانى بابن جارود گفت : امروز سر او را بخور پيش از اينكه فردا برسد كه او سر ترا بخورد . مگر نمىبينى چه عده به او گرويدند و ملحق شدند عثمان بن قطن همراه حجاج بود . همچنين زياد بن عمرو عتكى كه رئيس شرطه او بود حجاج با آنها مشورت كرد كه رأى شما چيست ؟ زياد گفت : من بايد براى تو امان بگيرم تا آنكه همه ( بسلامت ) نزد امير المؤمنين برويم زيرا اغلب اتباع تو پراكنده شدند و من صلاح نمىدانم تو با اين عده كه همراه دارى با آنها جنگ كنى . عثمان بن قطن حارثى گفت : من اين كار را صلاح
الكامل في التاريخ ( تاريخ كامل ) ( فارسي ) — صفحة 298
مساهمون: ابن الأثير
ص٢٩٨