تخطي إلى المحتوى الرئيسي

الكامل في التاريخ ( تاريخ كامل ) ( فارسي ) — صفحة 297

مساهمون:

ص٢٩٧
اعتراض و رد كرد . مصقله بن كرب عبدى كه پدر رقبة بن مصقله محدث بود برخاست و گفت : رعيت حق ندارد بر ولى خود رد و اعتراض كند و ما سخن امير را شنيديم و فرمانبردار و مطيع هستيم . عبد اللّه بن جارود به او گفت : اى فرزند زن جرمقانى . تو حق چنين سخنى ندارى ! كى امثال تو توانستند بمانند اين سخن لب بگشايند اعيان و اشراف قوم نزد عبد اللّه بن جارود رفتند و سخن او را تصويب و تأييد كردند . هذيل بن عمران برحمى و عبد اللّه بن حكيم بن زياد مجاشعى و ديگر كسان به او گفتند : ما همراه و يار و تابع تو هستيم . اين مرد ( حجاج ) هرگز دست بر نمىدارد تا آنكه اضافه ما را از بين ببرد اينك ما براى اخراج او با تو بيعت مىكنيم كه او را از عراق بيرون كنيم آنگاه بعبد الملك خواهيم نوشت كه ديگرى را بامارت منصوب كند و اگر نكند خود عبد الملك را خلع خواهيم كرد زيرا عبد الملك از ما بيمناك است كه خوارج در جنب ما قرار گرفته‌اند . مردم در خفا با او بيعت و عهد و ميثاق كردند يك ديگر را هم با عهد و سوگند مقيد و ملزم نمودند . حجاج بر وضع و حال آنها آگاه شد بيت المال را با احتياط حفظ و نگهدارى نمود چون كار آنها انجام گرفت وضع خويش را آشكار و تمرد را اظهار نمودند و آن در تاريخ ربيع الاخر سنه هفتاد و شش بود . عبد اللّه بن جارود هم قبيله عبد القيس را با پرچمهاى خود بميدان فرستاد مردم هم همه با او قيام و خروج كردند تا بمقابله حجاج پرداختند كه جز خواص و نگهبانان كسى همراه او نبود . آنها قبل از شهر قيام كردند و ابن جارود و اتباع او پل را بريدند . گنجها و اسلحه حجاج هم آن طرف پل قرار داشت . حجاج هم اعين كه مالك حمام معروف اعين در كوفه بود نزد عبد اللّه بن جارود فرستاد و او را احضار كرد ( كه امير ترا خوانده ) ابن جارود به او گفت : امير كيست ؟ نه به خدا هرگز خداوند او را گرامى ندارد كه او فرزند رغال است ( رغال مردى بود