هنگام قاصدى از قبيله كلب از مدينه رسيد و بعبد الملك خبر داد كه چهار برج از شهر مدينه را ويران كردند ( لشكريان عبد الملك كه فتح مدينه نزديك شده بود ) عبد الملك گفت من هرگز با اين قوم صلح نمىكنم . آنگاه فرمان حمله داد . آنها ( اتباع زفر كه محصور بودند ) سپاه مهاجم را شكست دادند و گريختگان تا لشكر گاه پشت سر خود را نديدند آنگاه عبد الملك ناگزير گفت . هر چه ميخواهند بانها بدهيد ( و صلح كنيد ) . زفر گفت اگر قبل از اين ( شكست كه به تو دادهايم ) صلح مىكردى براى تو بهتر بود . صلح بر امان عموم و ترك خونخواهى منعقد گرديد كه اموال آنها به خود آنها واگذار شود و زفر تا زنده باشد با عبد الملك بيعت نكند مگر ابن زبير زنده نماند زيرا بيعت ابن زبير در گردن او بود . علاوه بر آن شروط به او مالى هم داده شود كه آن مال را ميان اتباع خود تقسيم نمايد .
زفر ترسيده بود كه عبد الملك خيانت و عهد شكنى كند چنان كه نسبت بعمرو بن سعيد كرده بود . او از محل خود فرود نيامد و نزد او نرفت . عبد الملك هم عصاى پيغمبر را بعنوان امان نزد او فرستاد او هم نزد او رفت چون وارد شد او را بر تخت با خود نشاند . ابن عضاة اشعرى گفت من در اين نشيمن احق و اولى هستم . زفر گفت دروغ مىگوئى . من دشمنى كردم و آسيب و زيان رساندم و اكنون دوستى مىكنم و سود مىرسانم ( تو بى اثر هستى ) . چون عبد الملك ديد عده محصورين و اتباع زفر كم بوده پشيمان شد و گفت اگر مىدانستم عده آنها به اين اندازه كم بوده آنها را تا آخر روزگار محاصره مىكردم مگر آنكه تسليم شده و به حكم من تن ميدادند . زفر شنيد به او پيغام داد اگر مايل باشى ما به حال سابق برخواهيم گشت . عبد الملك گفت اى ابا هذيل كار گذشت . روزى عبد الملك به او گفت . شنيدهام تو از ( قبيله ) كنده هستى ؟ گفت . كسى كه هيچ ادعا نداشته باشد و مورد حسد واقع نشود هر چه ( و از هر قبيله كه باشد ) باشد مسلمة بن عبد الملك بارباب دختر زفر ازدواج كرد .
الكامل في التاريخ ( تاريخ كامل ) ( فارسي ) — صفحة 243
مساهمون: ابن الأثير
ص٢٤٣