آن مرد پرسيد مرگ يا زندگى من براى تو چه سود و زيانى دارد ؟ گفت . اگر خاموش باشى و با من نزد زفر بيائى من عهد مىكنم كه ترا بلشگرگاه عبد الملك زنده بر - گردانم و براى تو انعام هم بگيرم و گر نه ترا مىكشم و بعد از اين خواه زنده بمانم و خواه كشته شوم پس بعد از قتل تو كشتن من براى تو سودى نخواهد داشت . او تن داد و همراه او نزد زفر رفت . ميان لشكر باز هم جار كشيد كه هر كه چنين استرى با چنين صفتى ديده بما بگويد تا از ميان سپاهيان گذشت و نزد زفر رفت و مرد را هم تحويل داد و گفت من به او امان دادهام زفر به او زر داد و لباس زنانه پوشانيد و بر مركب سوارش كرد و بلشكر دشمن فرستاد . با او هم مردى روانه كرد آن مرد فرياد زد اين زن را زفر نزد عبد الملك فرستاده او را روانه و رها كرد و برگشت . چون لشكريان او را ديدند شناختند و بعبد الملك خبر دادند . عبد الملك او را ( با آن حال ) ديد و خنديد .
آن مرد بعبد الملك گفت خداوند مردى را كه خود پيروز نموده هرگز از درگاه خويش دورش نكند . به خدا سوگند كشتن آنها براى ما خوارى بار خواهد آورد ، گرچه ترك و آزاد گذاشتن آنها هم موجب افسوس و تباهى خواهد بود آن مرد ديگر كار خود را تكرار نكرد و زفر را دشنام نداد گفته شده او از آن لشكر هم گريخت ( و جنگ نكرد ) . پس از آن عبد الملك برادر خود محمد را دستور داد كه بزفر و فرزندش هذيل پيشنهاد امان بدهد كه او و اتباع و اموال آنها مصون باشد و هر چه او و فرزندش بخواهند به آنها داده شود . محمد هم پيغام داد و هذيل پذيرفت و با پدر خود گفتگو كرد و گفت . بهتر اين است كه با اين مرد آشتى كنى زيرا مردم مطيع او شدهاند و او براى تو از فرزند زبير بهتر خواهد بود او هم قبول كرد به شرط اينكه يك سال به او مهلت داده شود كه در بيعت او مطالعه و فكر كند و خود بهر جا كه بخواهد برود و اقامت نمايد و هرگز با عبد الملك در نبرد با ابن زبير شركت نكند . در همان
الكامل في التاريخ ( تاريخ كامل ) ( فارسي ) — صفحة 242
مساهمون: ابن الأثير
ص٢٤٢