چون برج قرقيسيا ويران و رخنه در آن نمايان شد بعضى از افراد خاندان عبد الملك به او گفتند : اگر قبيله قضاعه را بجنگ آنها وادارى پيروز مىشوى او همچنين كرد كه آنها را بجنگ فرستاد . چون شب فرا رسيد قبيله قضاعه گريخت و بسيار كشته داد . روح بن زنباع جدامى ( سردار شهير ) بيكى از برجها نزديك شد و و از مدافعين آن پرسيد . شما را به خدا به من بگوييد چند تن از شما كشته شدند . ؟
گفتند : به خدا قسم حتى يك فرد از ما مجروح هم نشد . چرا يكى مخصر جراحتى برداشت كه باكش نيست . آنها گفتند . ترا به خدا بگو چند تن از شما كشته شدند ؟ گفت . جمعى از دليران و سواران و عده مجروحين هم قابل شمار نيست .
خداوند ابن بجدل را لعنت كند . آنگاه روح نزد عبد الملك برگشت و گفت :
اين ابن بجدل تو را بناحق اميدوار مىكند بيا و از اين مرد ( زفر بن حارث ) بگذر .
مردى از قبيله كلب كه نام او ذيال بود . هر روز بميدان مىرفت و بزفر دشنام ميداد و بسيار ناسزا مىگفت . زفر به هذيل ( فرزند ) گفت . يا ديگرى از اتباع زفر به او گفت . مىتوانى كار اين ( مرد ) را بسازى ؟ گفت . من او را نزد تو خواهم آورد . شبانه داخل لشكرگاه عبد الملك شد . بهانه تراشيد و فرياد زد . آيا كسى چنين استرى با فلان نشان و فلان رنگ ديده ( مثل اينكه بدنبال گم گشته خود ميگشت ) با همان نيرنگ در لشكر گاه ميگشت تا بخيمه آن مرد ناسزا گو رسيد . آن مرد را خوب شناخت . آن مرد به او گفت . خداوند گم گشته ترا به تو باز گرداند . گفت : اى بنده خدا من سخت خسته شدهام اگر به من اجازه دهى و اندكى استراحت كنم ، گفت : بيا و بنشين او در آن خيمه تنها بود . هذيل هم داخل شد صاحب خيمه در خواب فرو رفت ، هذيل ( پس از مدتى ) او را بيدار كرد و گفت . اگر فرياد بزنى ترا مىكشم .
الكامل في التاريخ ( تاريخ كامل ) ( فارسي ) — صفحة 241
مساهمون: ابن الأثير
ص٢٤١