يعنى آنها دامان ( حبل - طناب - كنايه از توسل ) حصين را گرفتند ( فرزند حصين ) و اگر او غائب بود مقدرات مانع نجات آنها مىشد . پدر شما ( اى فرزند حصين ) در قديم پدر ما هم بود و من تا آخر روزگار از گذشتگان شما ( كه چنين فرزندى را گذاشتند ) سپاسگزار خواهم بود . گفته ميشد كه زفر از كنده بود ( از قبيله حصين ) چون عبد الملك سوى عراق براى جنگ مصعب لشكر كشيد قرقيسيا را محاصره كرد و بمنجنيق بست . زفر دستور داد كه منادى خود به لشكريان عبد الملك اعتراض كند كه چرا منجنيق را به كار مىبنديد . آنها جواب دادند براى اينكه رخنه در حصار ايجاد كنيم . زفر گفت : به آنها بگو ما با شما از پشت ديوار جنگ نخواهيم كرد ما خود بميدان آمده با شما نبرد تن بتن خواهيم كرد . در آن هنگام يك برج از شهر ويران شد كه حريث بن بجدل نزديك آن بود و اتباع او منجنيق را بسته بودند . زفر گفت :
لقد تركتنى منجنيق ابن بجدل * أحيد عن العصفور حين يطير
يعنى منجنيق بن بجدل مرا چنين بيمناك كرده كه اگر گنجشك بپرد من ميترسم و مىگريزم .
خالد بن يزيد بن معاويه هم در جنگ با آنها ( اتباع زفر ) دليرى ميكرد .
مردى از ياران زفر كه از بنى كلاب بود گفت : من سخنى بخالد خواهم گفت :
كه او از كار خود برگردد ( و كوتاهى كند ) . روز بعد خالد بميدان رفت آن مرد كلابى به او گفت :
ما ذا ابتغاء خالد و همه * اد سلب الملك و نيكت امه
يعنى خالد چه ميخواهد و مقصود ( هم - همت ) او چيست ؟ در حالى كه مملكت را از او سلب كرده و مادرش را ( . . . . ) اند . ( چون مادر او را مروان بزنى گرفت و بفرزندش گفت : اى مادر . . . او بمادر خود گفت و مادرش مروان