عراق را به او وعده داده مصعب به او گفت آيا مىدانى در اين نامه چه نوشته شده ؟
گفت نه . گفت به تو چنين و چنان پيشنهاد كرده و اين پيشنهاد بزرگترين آرزوى مرد است . ابراهيم گفت من فرمان خيانت و غدر را نميپذيرم . به خدا قسم هيچكس در نظر عبد الملك دور تر و سر سختتر از من نيست با وجود اين به من طمع كرده و اميدوار شده يقين دارم كه او به تمام اتباع تو نوشته و وعده داده . از من بپذير و گردن تمام آنها را بزن .
گفت : اگر چنين كنم عشاير آنها مطيع من نخواهند بود . گفت : پس آنها را بگير و بند كن و با زنجير بكاخ سفيد كسرى بفرست و بزندانشان بسپار . كسى را هم بگمار كه اگر عشاير آنها از گرد تو پراكنده شوند و بگريزند گردن آنها را بزند و اگر پيروز شدى آنها را آزاد كن . گفت : من مشغول كارهاى ديگرى هستم رحمت خداوند شامل حال ابا بحر باشد مقصود احنف بن قيس كه او مرا از خيانت و غدر اهل عراق بر حذر كرد و گفت : آنها مانند روسبى هستند هر روز يك شوهر اختيار مىكند و آنها ( اهل عراق ) هر روز يك امير ميخواهند . چون قيس بن هيثم ديد كه اهل عراق مىخواهند بمصعب خيانت كنند و بر اين خيانت تصميم گرفتهاند به آنها گفت : واى بر شما اهل شام را راه ندهيد و بر خود مسلط مكنيد . به خدا اگر آنها بزندگانى شما طمع كنند خانههاى شما را بر شما تنگ خواهند كرد . به خدا من خود ديده بودم كه بزرگترين رئيس اهل شام بر در كاخ خليفه ايستاده از اين خرسند بود كه خليفه به او فلان امر و دستور و خدمت را مىدهد . من در ييلاق شام ( صوائف - بلاد روم ) مىديدم هر يكى از ما داراى چند شتر باركش بوديم در حالى كه هر يك از آنها توشه خود را بر اسب خود مىبست . عراقيها سخن او را نپذيرفتند چون دو سپاه به يكديگر نزديك شدند عبد الملك مردى از كلب ( قبيله ) نزد مصعب فرستاد و به او گفت . به خواهر زاده خود سلام برسان مادر مصعب از قبيلهء كلب بود و بگو از دعوت خود براى برادرش صرف نظر كند و با من هم آهنگ شود كه اين كار را
الكامل في التاريخ ( تاريخ كامل ) ( فارسي ) — صفحة 223
مساهمون: ابن الأثير
ص٢٢٣