عبد الملك ازدحام نمودند و فرياد زدند . اى ابا اميه ما بايد صداى ترا بشنويم ( كه بدانيم زنده هستى ) . حميد بن حريث و زهير بن ابرد نيز با يحيى ( برادر عمرو ) همراه بودند كه هر دو ( با عده خود و غلامان ) بر كاخ حمله كردند و در را شكستند و مردم را با شمشير زدند . وليد بن عبد الملك را نيز ضربتى بر سر خورد . ابراهيم بن عربى صاحب ديوان او را كشيد و به خانه قراطيس ( جمع قرطاس - دفتر خانه ) برد . عبد الملك هم بعد از نماز برگشت و ديد كه عمرو هنوز زنده است بعبد العزيز ( برادر خود ) گفت : چرا او را نكشتى ؟ گفت : او به من سوگند داد و خويشى را ياد آورى كرد و من بر او رقت كردم گفت : خدا مادرت را رسوا كند كه بر عقب خود بول مىنمود ( كنايه از بدوى بودن مادرش كه آداب شهرنشينان را نداشت و در صحرا قضاء حاجت مىكرد و اين نحو ناسزا نزد همه معروف بود ) . تو به آن مادر بيشتر شباهت دارى . عبد الملك خود حربه را برداشت و بتن عمرو فرو برد . كارى نكرد . دوباره زخم زد و باز كارى نكرد .
دست بر بازوى عمرو زده زره را زير قبا ديد گفت : زره پوشيدى ؟ پس تو آماده كارزار بودى . تيغ ( صمصامه ) را برداشت دستور داد كه عمرو را بر زمين بزنند . آنگاه بر سينه او نشست و ( بدست خود ) سرش را بريد و آن شعر را خواند :
يا عمرو آن لا تدع شتمى و منقصتى * اضربك حيث تقول الحعامة اسقونى
يعنى اى عمرو اگر دشنام و عيبجوئى و ناسزا گفتن مرا ترك نكنى من ترا مىزنم تا سرت بگويد مرا سيراب كنيد ( تا زنده هستى و سخن بگويى و طلب كنى ) .
عبد الملك ( از شدت عزم ) لرزيد و حال ارتعاش به خود گرفت . او را برداشتند و بر تخت خود نشاندند . او گفت : هرگز چنين روزى را نديده بودم . قاتل ( خود را گويد ) دنياپرست است طالب آخرت نمىباشد . ( در راه خدا او را نكشتم ) .
يحيى و اتباع او بر بنى مروان هجوم كردند و داخل قصر شدند بنى مروان بدفاع برخاستند . عبد الرحمن بن ام حكم هم سر بريده ( عمرو ) برداشت و ميان آنها انداخت