تخطي إلى المحتوى الرئيسي

الكامل في التاريخ ( تاريخ كامل ) ( فارسي ) — صفحة 189

مساهمون:

ص١٨٩
عبد العزيز بن مروان هم كيسه‌هاى زر مسكوك را براى مردم انداخت آنها سرگرم غارت شدند . چون مردم سر بريده و مال را ديدند مال را ربودند و پراكنده شدند . بعد از آن عبد الملك همان مال را از اشخاص پس گرفت و در بيت المال نهاد . گفته شده . عبد الملك كه براى نماز رفته بود قتل عمرو را بغلام خود ابن زعيريه دستور داده بود و او عمرو را كشت و سرش را براى مهاجمين انداخت . يحيى هم سر شكسته كه سنگ بر او اصابت كرده بود برگشت . عبد الملك دستور داد تخت او را به مسجد ببرند . خود به مسجد رفت و براى مردم نشست . در آن هنگام وليد فرزند خود را تفحصى كرد و گفت : به خدا اگر او را كشته باشند كه انتقام كشيده‌اند . ابراهيم بن عربى كنانى رسيد و گفت : او نزد من است . زخم برداشته و باكى بر او نيست يحيى بن سعيد را نزد عبد الملك بردند . دستور داد او را بكشند . عبد العزيز برخاست و گفت : جانم فداى تو باد . آيا مىخواهى تمام بنى اميه را بكشى . آن هم در يك روز ؟ دستور داد يحيى را بزندان بسپارند . خواست عنبسه بن سعيد را بكشد باز عبد العزيز شفاعت كرد . خواست عامر بن اسود كلبى را بكشد باز عبد العزيز شفاعت كرد . دستور داد فرزندان و خانواده عمرو بن سعيد را زندانى كنند بعد از آن آنها را با عم خود آنها يحيى نزد مصعب بن زبير فرستاد . بعد عبد الملك بهمسر عمرو كه از قبيله كلب بود پيغام داد كه عهدنامه صلح را بدهد كه او نوشته و بعمرو داده بود آن زن برسول عبد الملك گفت : بر گرد و به او بگو آن عهد نامه در كفن عمر و مندرج شده كه روز رستاخيز با همان عهد نامه عبد الملك را نزد خداوند محاكمه خواهد كرد . عبد الملك و عمرو هر دو منتسب باميه ( از بنى اميه ) بودند . او عبد الملك بن مروان بن حكم بن ابى العاص بن اميه و آن ديگر عمرو بن سعيد بن عاص بن اميه بود مادر عمرو هم ام البنين دختر حكم عمه عبد الملك بود . چون عبد الملك مصعب را كشت