و مردم متابعت كردند . فرزندان عمرو كه چهار تن اميه و سعيد و اسماعيل و محمد بودند بر عبد الملك وارد شدند . آنها را ديد و گفت : شما خانوادهء هستيد هميشه خود را افضل و احق و اولى مىدانيد ولى خداوند اين كار را بشما اختصاص نداد . آنچه ميان من و پدر شما بود تازه نبود بلكه از قديم بوده كه از بزرگان و اولياء شما يك نحو تسلط و برترى نسبت باولياء ما در زمان جاهليت ادعا مىشد . او باميه كه بزرگترين فرزند عمرو بود خطاب مىكرد . او نتوانست پاسخ دهد ولى سعيد بن عمرو كه فرزند اوسط بود گفت : اى امير المؤمنين . چرا كار جاهليت را به حساب امروز ما آوردى .
خداوند براى ما اسلام را آورد و اين دين هر چه در جاهليت بود ويران نمود . خداوند هم وعده بهشت داد و از دوزخ بر حذر كرد . اما آنچه ميان تو و عمرو بود كه او پسر عم تو بود و تو بهر كارى كه نسبت به او كردى داناتر هستى . عمرو هم نزد خداى خود رفت خداوند هم بهترين محاسب ( و پاداش دهنده است ) . بجان خود قسم اگر تو بخواهى ما را بگناه ديگرى كيفر دهى بدان كه زير زمين براى ما از روى زمين بهتر و گواراتر است . عبد الملك متأثر شد و رقت كرد و گفت :
پدر شما مرا ميان دو چيز محصور كرد يا او بايد مرا بكشد يا من بايد او را بكشم . من كشتن او را بر قتل خود ترجيح دادم . اما شما بايد بدانيد كه من در نگهدارى و خويشپرستى نسبت بشما كوتاهى نخواهم كرد . آنگاه صله و انعام به آنها داد و نيكى كرد و مقرب داشت . گفته شده : خالد بن يزيد روزى بعبد الملك گفت : من از اين تعجب مىكنم كه چگونه توانستى عمرو را غافل گير كنى ؟ عبد الملك گفت :
ادنيته منى ليسكن روعه * و اصول صولة حازم متمكن
غضباً و محمية لدين اند * ليس المسى سبيله كالمحسن
يعنى : من او را به خود نزديك كردم كه آرام باشد و نترسد تا من بر او چيره شوم و از روى حزم صولت و سطوت كنم . من براى اين غضب كردم كه اين آئين را