اسواران فرستاد عبد الملك در قبال او سفيان بن ابرد كلبى را روانه كرد ( هر دو از يك قبيله ) . چون عمرو زهير بن ابرد را بميدان جنگ مىفرستاد عبد الملك حسان بن مالك بن بجدل را بمقابله وا مىداشت پس از آن عبد الملك و عمرو با هم صلح كردند و يك عهد نامه نوشتند و عبد الملك به او امان داد . عمرو با سواران خود نزد عبد الملك رفت . او سواره رفته تا بخيمه و بارگاه عبد الملك رسيد و اسب خود را واداشت طنابها را درهم و برهم كند ( به قصد تحقير ) طناب پاره شد و خيمه بر سر عبد الملك افتاد بعد از آن ( خيمه را بر افراشتند ) بر عبد الملك وارد شد و هر دو يك ديگر را ملاقات كردند . عبد الملك با كريب بن ابرهه حميرى در قتل عمرو مشورت كرد او گفت من در اين كار شتر ماده يا نر ندارم ( نفع و ضرر ندارم ) حمير هم بسبب ( همين كارها عدم نفع و ضرر ) هلاك شدند . ( حمير در يمن پادشاهى داشتند - قبايل مشهور و اشراف يمن بودند ) چون عبد الملك براى احضار عمرو كسى را فرستاد رسول كه وارد شد ديد عبد اللّه بن يزيد بن معاويه ( مدعى خلافت ) نزد عمرو نشسته به او گفت :
اى ابا اميه ( كينه عمرو ) تو نزد من از دو حسن سمع و بصر گرامىتر هستى . من چنين صلاح مىدانم كه تو نزد او نروى . عمرو پرسيد : چرا ؟ گفت : تبيع پسر زن كعب الاحبار ( دانشمند يهودى كه مسلمان شد او و فرزندش پيش گوئى مىكردند ) گفت يكى از بزرگان بنى اسماعيل ( قريش و اهل مكه ) بدمشق بر مىگردد و دروازهها را مىبندد ( تمرد و تحصن مىكند ) بعد از آنها خارج مىشود و مدتى نمىگذرد كه كشته مىشود . عمرو گفت : به خدا اگر من بخواب فرو روم فرزند زرقاء ( عبد الملك ) قادر بر بيدار كردن من نخواهد بود و جرأت اين را ندارد كه مرا بيدار كند . من ديشب در عالم رويا عثمان را ديدم كه پيراهن خود را به من داد و پوشانيد . ( اشاره بكشته شدن كه پيراهن عثمان به خون آغشته شده بود . ) عبد اللّه بن يزيد شوهر دختر عمرو ( دامادش ) بود . عمرو برسول گفت امشب نزد او خواهم رفت . چون شب فرا رسيد عمرو
الكامل في التاريخ ( تاريخ كامل ) ( فارسي ) — صفحة 185
مساهمون: ابن الأثير
ص١٨٥