زره بر تن گرفت و قبا روى آن پوشيد كه پيدا نشود . شمشير خود را هم به گردن آويخت . حميد بن حريث كلبى نزد او بود . چون برخاست و خواست برود پاى او بگليم گرفت ( لغزيد و افتاد ) حميد به او گفت : اگر پند مرا بشنوى نزد او نخواهى رفت زن كلبى ( او از قبيله كلب كه زن يزيد هم از آن قبيله بود ) مانند آن سخن را به او گفت : او اعتنا نكرد و با عدهء صد تن از غلامان خود رفت .
عبد الملك هم بنى مروان را نزد خود جمع و حاضر نمود . چون بدر كاخ رسيد به او اجازه دخول داده شد . ( مانع ورود غلامان شدند ) چون بصحن كاخ رسيد فقط يك غلام پشت سر خود ديد . نگاه كرد و بنى مروان را گرد عبد الملك ديد . حسان بن بجدل كلبى و قبيصة بن ذويب خزاعى هم بودند . چون آن جماعت را ديد خطر و شر را احساس كرد . برگشت و بغلام خود گفت : برو به يحيى برادرم خبر بده كه بيايد . غلام سخن او را ندانست و گفت : لبيك عمرو به آن غلام گفت : برو بجهنم كه خدا ترا به آتش بسوزاند . عبد الملك بحسان و قبيصه اجازه رفتن داد . هر دو برخاستند بروند . شنيد كه عمرو به آن غلام مىگفت : گم شو . چون حسان و قبيصة از كاخ خارج شدند درهاى قصر بسته شد .
عمرو بر عبد الملك وارد شد و او مرحبا گفت . سپس گفت : اى ابا اميه اينجا بر تخت با من بنشين . مدتى هم با او گفتگو كرد . سپس بغلام خود گفت : اى ابا اميه اينجا بر تخت با من بنشين . مدتى هم با او گفتگو كرد . سپس بغلام خود گفت : اى غلام شمشير او را بگير . عمرو گفت : اى امير المؤمنين « انا للّه » عبد الملك گفت : آيا تو توقع دارى با من بر يك تخت بنشينى در حالى كه شمشير خود را به گردن آويخته باشى ( عرب شمشير را بكمر نمىبست ) . شمشير را از او گرفتند باز هم بسخن خود را ادامه دادند عبد الملك گفت : اى ابا اميه هنگامى كه تو مرا خلع كردى من سوگند ياد كردم كه اگر ديدهام به تو باز شود و قدرت پيدا كنم ترا بند كنم و غل و زنجير به گردن و دست تو بيندازم . بنى مروان بعبد الملك گفتند . آيا بعد از بند ( براى انجام سوگند ) آيا او را
الكامل في التاريخ ( تاريخ كامل ) ( فارسي ) — صفحة 186
مساهمون: ابن الأثير
ص١٨٦