در آنجا بسطام بن مصقله بن هبيره شيبانى حاكم بود .
دهقان ( نرسى ) به او پناه برد . اهل محل بيرون آمده با عبيد اللّه جنگ نمودند . حجاج بن جاريه خثعمى هم بمدد آنها رسيد او بر عبيد اللّه حمله كرد ولى كارى نكرد و خود عبيد اللّه او را گرفتار نمود و نيز عبيد اللّه توانست بسطام بن - مصقله را ( كه حاكم بود ) اسير كند باضافه عده ديگرى از اتباع او . آنگاه مالى را كه دهقان همراه داشت برد و اسراء را هم آزاد كرد و از آنجا بتكريت رفت و بگرفتن و استيفاى ماليات پرداخت . مصعب هم براى جنگ او ابرد بن قره رياحى و جون بن كعب همدانى را با عدهء هزار سپاهى فرستاد مهلب هم يزيد بن مغفل را با عده پانصد مرد بمدد آنها فرستاد . يكى از اتباع عبيد اللّه به او گفت : عده بسيارى براى نبرد تو آمدهاند ، تو با آنها مقابله مكن او گفت : اين اشعار را در جواب او سرود :
يخوفنى بالقتل قومى و أنا * اموت اذا جاء الكتاب المؤجل
لعل القنا تدلي باطرافها الغنى * فنجدى كراماً نحتدى و نؤمل
أ لم تر أن الفقر يزرى باهله * و ان الغنى فيه العلى و التجمل
و انك الا تركب الهول لا تنل * من المال ما يرضى الصديق و يفضل
يعنى : قوم من مرا بقتل ميترسانند و حال اينكه من با اجل معين كه در كتاب ذكر و قيد و معلوم شده خواهم مرد شايد نيزه ثروت را بياويزد ( با طعن نيزه ميتوان توانگر شد ) آنگاه ما با كرم و عزت مال را بدست آورده ميبخشيم و تمتع مىكنيم و اميدوار ميشويم . مگر نمىبينى ( نميدانى ) كه تنگدستى مردم فقير را خوار و زار مىكند و مگر نميدانى كه توانگرى موجب ارجمندى و خوشگذرانى ميگردد ؟ تو اگر خود را دچار هول و رعب نكنى هرگز به دارائى نميرسى كه با همان دارائى دوست را خشنود كنى و ( مال ) بر همه چيز خواهد افزود .