تخطي إلى المحتوى الرئيسي

الكامل في التاريخ ( تاريخ كامل ) ( فارسي ) — صفحة 179

مساهمون:

ص١٧٩
عجلى بجنگ او كمر بست . جنگ بسيار سختى رخ داد ولى بشير تاب نياورده برگشت ، ابن حر هم بسواد ( عراق ) رفت و در آنجا غارت مىكرد و ماليات را استيفا مىنمود ، سپس عبد الملك بن مروان را قصد كرد . چون بر او وارد شد عبد الملك او را گرامى داشت و با خود بر تخت نشاند و به او صد هزار درهم داده و بهر يكى از اتباع او هم مال داد ، ابن حر به او گفت : لشكرى با من بفرست كه با مصعب جنگ كنم ، عبد الملك به او گفت : تو با عده خود برو و مردم را هم به يارى دعوت كن و منهم عده از مردان را بمدد تو خواهم فرستاد ، او با عده خود كوفه را قصد كرد و در جنب انبار لشكر زد . اتباع او اجازه خواستند كه بكوفه بروند او به آنها اجازه داد و گفت : بياران و اتباع من اطلاع بدهيد كه من باينجا آمده‌ام . قيسيها ( از قبيله قيس عيلان ) مطلع شدند . نزد حارث بن ابى ربيعه والى كوفه از طرف ابن زبير رفتند و گفتند كه لشكرى بفرست كه با عبيد اللّه جنگ كند و فرصت را غنيمت بداند زيرا در آن هنگام اتباع او پراكنده شد بودند والى هم با قيسيان يك سپاه عظيم فرستاد . بابن حر رسيدند . اتباع او گفتند ، عده ما كم وعده آنها فزون است و ما تاب پايدارى و نبرد نداريم . او گفت . هرگز من آنها را به حال خود نميگذارم . اين بيت شعر را هم به زبان آورد .
يا لك يوماً فات فيه نهى * و غاب عنى ثقتى و صحبى
عجب روزيست كه غارت را در آن از دست داده‌ام . ياران و كسانى كه مورد اعتماد و وثوق من بودند غايب شدند . آن سپاه بر او حمله كرد و اتباع او را پراكنده نمود خواستند او را اسير كنند ولى نتوانستند . او باتباع خود اجازه داد كه بروند آنها هم رفتند و كسى مانع و متعرض آنان نشد خود به تنهائى جنگ و دليرى كرد ، مردى از ( قبيله ) باهله كه كنيه او ابو كديه بود بر او ( ابن حر ) حمله كرد و نيزه را بتن وى فرو برد ، سايرين هم از هر طرف او را سنگسار كردند آنها او را احاطه كرده ولى از شدت بيم نمىتوانستند نزديك