مختار هم از كوفه خارج شد و حكومت شهر را بسائب بن مالك اشعرى سپرد و سوى ساباط لشكر كشيد .
چون از ساباط گذشت بمردم گفت : مژده كه سپاهيان خداوند دشمن را با شمشير درو كردند . دشمن در محل نصيبين يا كمى نزديك نصيبين دچار و گرفتار شده . بعد از ، آن مختار و لشكريان وارد مدائن شدند . او بر منبر رفت و خطبه نمود مردم را بثبات و جهاد تحريص و تشجيع كرد كه بخونخواهى خاندان پيغمبر عليهم السلام بكوشند در همان حال كه او مشغول خطابه بود كه پيكها يكى پس از ديگرى رسيدند و مژده پيروزى را دادند كه عبيد اللّه بن زياد كشته و اتباع او منهزم شده و اشراف و بزرگان شام بقتل رسيده و لشكرگاه آنها بيغما رفته . مختار گفت : اى سپاهيان خدا من بشما مژده فتح را قبل از وقوع آن داده بودم ( مقصود علم غيب دارم ) همه گفتند : به خدا سوگند چنين بود . ولوله ميان آنها افتاد يكى به ديگرى مىگفتند :
آيا تو هنوز ايمان ندارى ( اى مختار ) بشعبى هم گفتند آيا تو هنوز ايمان ندارى ؟
گفت : بچه بايد ايمان داشته باشم ؟ آيا ميخواهيد بگويم : مختار علم غيب دارد ؟
من هرگز چنين ايمانى ندارم . گفتند : مگر او نگفته بود كه دشمن منهزم شده ؟
گفت : مختار گفته بود كه آنها در نصيبين منهزم شدند و حال اينكه در خازر نزديك موصل دچار شدند . به او گفتند : به خدا اى شعبى
« حَتَّى يَرَوُا الْعَذابَ الْأَلِيمَ »
آيه قرآن تو مؤمن نمىشوى تا آنكه رنج و عذاب دردناك را بكشى . كسى كه با شعبى گفتگو مىكرد مردى از همدان سلمان بن حمير نام داشت او بسيار شجاع بود ابن اشتر هم از لشكرگاه سوى موصل رفت و در آنجا حاكم نصب نمود برادر ( مادرى ) خود را هم بحكومت گماشت سنجار و دارا را هم گشود همچنين شهرهاى ديگر جزيره .
مختار هم راه كوفه را گرفت و برگشت . دشمنانى كه در كوفه بودند در غياب او گريخته بمصعب بن زبير در بصره پيوستند يكى از آنها شبث بن ربعى بود .