هستند . مهلب هم با لشكرهاى جرار و عده بسيار سوى بصره رهسپار شد . چون مهلب وارد بصره شد براى ملاقات مصعب رفت ، دربان به همه اجازه ورود داد جز بمهلب . مهلب هم دست برداشت و بر سر او زد . بينى او را شكست . در حالى كه خون از سر و روى او جارى شده بود نزد مصعب رفت و شكايت كرد مهلب هم بدون اجازه داخل شد . چون دربان او را ديد گفت اين مرد بينى مرا شكست و زد . مصعب بدربان گفت بجاى خود برگرد سپس مصعب لشكرها را سان ديد كه همه نزديك پل بزرگ صف كشيده بودند . پس از آن عبد الرحمن بن محنف را خواند و به او گفت : بكوفه برو و هر كه را بتوانى به ترك از شهر و پيوستن بما تشويق كن و در خفا براى من بيعت بگير و تا بتوانى مردم را از متابعت مختار باز بدار او هم از آنجا رفت و در خانه خود ( در كوفه ) پنهان شد ( و در نهان شروع بتبليغ ضد مختار نمود ) . مصعب لشكر كشيد . عباد بن حصين حبطى را كه از بنى تميم بود بفرماندهى مقدمه لشكر برگزيد و پيشاپيش فرستاد .
بعد از آن عمر بن عبيد اللّه بن معمر بفرماندهى ميمنه و مهلب بن ابى صفره را بفرماندهى ميسره و مالك بن مسمع را بفرماندهى گروه بكر بن وائل و مالك بن منذر را بفرماندهى قبيله عبد قيس و احنف بن قيس را بفرماندهى بنى تميم و زياد بن عمرو ازدى را بفرماندهى قبيله ازد و قيس بن هيثم را بفرماندهى مردم بالاى شهر انتخاب و منصوب نمود مختار بر آن تصميم و لشكر كشى آگاه شد برخاست و پس از حمد و ثناى كردگار گفت :
اى اهل كوفه اى مردم ديندار و پيروان حق و ياران خلق ناتوان و شيعيان رسول و خاندان رسول بدانيد كه گريختگان فاسق بد كردار شما بمانند خود مردم سيه كار ملحق شدهاند و آنها را ضد شما تجهيز نمودهاند ميخواهند حق را بكشند و پامال كنند و باطل را زنده بدارند و اولياء خداوند را نابود نمايند . به خدا سوگند اگر شما هلاك شويد ديگر خداپرستى نخواهد ماند آنهايى كه بر خدا افترا و خانواده پيغمبر را لعن و نفرين كردهاند زنده خواهند ماندهان برخيزيد و با احمر بن شميط برويد
الكامل في التاريخ ( تاريخ كامل ) ( فارسي ) — صفحة 139
مساهمون: ابن الأثير
ص١٣٩