تخطي إلى المحتوى الرئيسي

الكامل في التاريخ ( تاريخ كامل ) ( فارسي ) — صفحة 342

مساهمون:

ص٣٤٢
مسلمين ميخواند و مىنوشت و تدوين مىكرد ( دفتر دارى ) . زياد با عمر گفتگو كرد و خبر وقايع را داد . عمر از او پرسيد آيا تو مىتوانى همين سخن را علنا بمردم بگويى و همانطور كه با من گفتگو كردى با آنها گفتگو كنى ؟ گفت : به خدا سوگند هيچ شخصى روى زمين در نظرم مهيب‌تر و محترم‌تر از تو نمىباشد و من توانستم بدون هيبت و بيم با تو سخن بگويم چرا نخواهم توانست با ديگران چنين سخنى را برانم ؟ آنگاه ميان برخاست و احوال و اوضاع مسلمين مهاجم را شرح داد و هر چه كرده يا گشوده و ربوده بيان نمود و گفت اكنون آنها ميخواهند بر جهانگيرى خود بيفزايند و پيش بروند و توسعه دهند . عمر گفت : اين است خطيب بليغ و توانا . زياد گفت : سپاه ما در جهاد و پيروزى خود زبان مرا بدين بيان توانا كرده او كارها و دليرىهاى آنها زبان مرا آزاد نمود . چون خمس غنايم را نزد عمر آوردند گفت : به خدا سوگند اين غنايم زير سقف ( در انبار ) يك شب نخواهد ماند تا همه تقسيم شود ، اموال را زير آسمان در مسجد نهادند و عبد الرحمن بن عوف و عبد اللّه بن ارقم حراست آنها را بر عهده گرفتند . چون بامداد طلوع كرد مردم از هر طرف تجمع كردند . عمر بندها را از بسته‌ها و بارها را گشود . چون ديده او بر جواهر افتاد گريست . ياقوت و زمرد و گوهر ديگر بود . عبد الرحمن بن عوف گفت : اى امير المؤمنين براى چه گريستى ؟ اينجا محل شادى و سپاس است . عمر گفت : براى اين مىگريم كه به خدا هر قومى كه بدين ثروت و نعمت مىرسند به يكديگر رشك مىبرند و دشمنى مىكنند و مىستيزند و جنگ ميان آنها واقع مىشود . عمر از تقسيم املاك سواد ( عراق ) منع كرد زيرا تقسيم اراضى امكان نداشت . تپه‌ها و بلنديها و دشتها و شيب‌ها و آبها قابل تقسيم نبود از اين گذشته املاك خاصه و خالصه