لقد علمت ثقيف غير فخر * بانا نحن اكرمهم سيوفا
و اكثرهم دروعا سابغات * و اصبرهم اذا كرهوا الوقوفا
و انا وفدهم فى كل يوم * فان عميوا فسل بهم عريفا
و ليلة قادس لم يشعروا بى * و لم اشعر بمخرجى الزحوفا
فان احبس فذلكم بلائى * و ان اترك اذيقهم الحتوفا
يعنى قبيله ثقيف ميدانند و حال اينكه من ادعاى فخر نمىكنم كه ما از حيث شمشير داشتن و به كار بردن آن از آنها ( ساير قبيله ) بهتر و گرامىتر هستيم .
ما از حيث داشتن زرههاى پيوسته و محكم هم تواناتر و فزونتر هستيم . ما در جائى كه آنها پايدارى را نپسندند ( در جنگ ) پايدارىتر و بردبارتر هستيم .
ما هميشه نماينده و پيشآهنگ آنها هستيم .
اگر آنها كور باشند و نمىبينند از بيننده دانا بپرسند .
شب قادسيه آنها مرا نشناختند و احساس نكردند ، من هم پيشروان و مهاجمين را از وضع خود آگاه نكرده بودم . اگر من زندانى شوم كه اين يك نحو ابتلا و گرفتارى مىباشد و اگر آزاد شوم كه مرگ را به آنها ( دشمنان ) خواهم چشانيد .
سلمى ( شنيد و ) از او پرسيد كه اين مرد ( مقصود سعد ) براى چه ترا بزندان افكنده ؟ گفت : به خدا سوگند او مرا براى اين حبس نكرده كه من يك چيز حرام را خورده يا نوشيده باشم ولى من در جاهليت بادهگسار بودم و من شاعر هستم كه گاهى زبان به وصف شراب آلوده ميكنم كه چنين گفتهام .
اذا مت فادفنى الى اصل كرمة * تروى عظامى بعد موتى عروقها
و لا تدفنى بالفلات فاننى * اخاف اذ ما مت ان لا اذوقها
يعنى : اگر من بميرم مرا پاى رز دفن كن تا ريشههاى آن استخوانم را سيراب كند : مرا در بيابان دفن مكنيد زيرا مىترسم اگر بميرم ديگر باده را نچشم ننوشم