( 1 ) و قد كنت ذا مال كثير و اخوة * فقد تركونى واحدا لا أخا ليا
و للّه عهد لا اخيس به عهده * لئن فرجت ان لا ازور الحوانيا
يعنى اندوه من بس باشد كه نيزهها خيل را گرفته و پوشانيده و مرا زندان گرفته و بند بر من بسته و من چنين باشم ( دور از نبرد ) چون بخواهم برخيزم زنجير آهنين مرا خسته مىكند و درها به روى من بسته مىشود بحديكه هيچ فريادى از درون زندان نمىرسد من داراى مال و ثروت بسيار و برادران متعدد بودم كه آنها مرا يكتا گذاشتهاند و اكنون برادر ندارم . من با خداى خود عهد ميكنم كه هرگز بعهد خدا خيانت نخواهم كرد كه اگر آزاد شوم ديگر بخرابات نروم ( بجرم ميگسارى بزندان افتاده بود كه پيش از اين اشاره شد ) .
سلمى ( همسر سعد ) متأثر شد او را آزاد كرد و بلقاء اسب سعد را به او داد ( در تاريخ طبرى بتفصيل آمده كه خود اسب را ربود ) .
او سوار شد تا آنكه نزديك ميمنه رسيد ، اللّه اكبر گفت و بر ميسره ايرانيان حمله كرد ، سپس از آنجا برگشته ، از پشت مسلمين در آمده بر ميمنه ايرانيان حمله نمود او مردم را درو مىكرد . مردم از دليرى او تعجب كردند و او را نشناختند زيرا در آن روز او را در ميدان نديده بودند . سعد هم كه از بالاى قصر ميدان جنگ را مىديد و خود بر پهلو آرميده بود گفت : اگر ابو محجن در زندان نمىبود ميگفتم كه اين سوار ابو محجن و اين اسب بلقاء و اسب من است . بعضى از مردم گفتند كه او حضرت خضر است كه براى مدد از غيب رسيده جمعى هم گفتند : اگر فرشتگان اهل جنگ مىبودند ميگفتيم : اين يك فرشته است كه با دليرى براى يارى ما فرود آمده . هيچ كس هم تصور نمىكرد كه او ابو محجن است زيرا او در زندان بود . چون نيم شب شد و مردم از جنگ دست كشيدند و بجاى خود برگشتند . ابو محجن دوباره بكاخ سعد برگشت و دو پاى خود را در بند نهاد و گفت